سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
فصلنامه رحیق ( مجله داخلی دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی )
آن را که نانخور کم است یکى از دو توانگرى‏اش فراهم است . [نهج البلاغه]

فصلنامه رحیق ( مجله داخلی دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی )


دین حداقلی پیامد مدرنیته و دین حداکثری پیامد تمدن اسلامی ( جواد نیک بین  )


چکیده مقاله:


 


   همان خداوندی که خالق روح است خالق جسم نیز می‌باشد لذا نمی‌شود خدایی که حکیم است روح را بیافریند و برای آن برنامه‌ای داشته باشد


 ولی برای جسمی که محل به فعلیت رسیدن روح است برنامه‌ای نداشته باشد بنابراین، دین آمده است که قوانین و مقرراتی را از طرف خداوند بیان


 نماید تا این برنامه تعالی بخش روح و جسم انسانها باشد حال بعضی بر این قائل هستند که گستره دین فقط در امور شخصی انسانها است و حتی بعضاً قائل به این هستند که دین مانع رشد و تکامل انسانها است این تفکر بعد از دوران قرون وسطی و سلطه کلیسا بوجود آمد این تفکر حداقلی بودن دین، شخصی بودن دین ، تک بعدی بودن دین پیامد مدرنیسم است که خود این مدرنیسم چندین اصول دارد از جمله اومانیسم ، مادی گرایی ، عقلانیت ابزاری . . . و از این اصول و مبانی همان پیامد حداقلی بودن دین بوجود آمد و دین به گوشه مساجد و کلیساها رانده شده و علم و


 تکنولوژی و صنعت حاکم بر اداره جوامع و حتی افراد شد.


 


ویراستار اینترنتی : ( باید این امر را مد نظر داشت که تنها پیامد تمدن اسلامی دین حد اکثری نبوده بلکه اسلام در عین حفظ کارکرد های دین در عرصه های گوناگون زندگی بشر تمدنی برجسته در خور شان انسانی که خلیفه الهی بر زمین است را بنیان می نهد . ) 


 


موضوع: دین حداقلی پیامد مدرنیته


مقدمه:


شریعت که تنها طریق حقیقت و یکه گذار هدایت و یگانه سبیل انسانیت است، این شریعت و دین از معبر نظارت الهی گذر کرده و به دست


 برگزیدگان خداوند برای همه انسانها و در تمامی دوران نهاده شده است


این شریعت تنها و تنها "هدی للناس"(1) است و شروعی به استوار حیات بشری و نهایتی به درازای عمر انسانها داشته و خواهد داشت، " الحجه


 قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق"(2) لذا بدیهی است که چنین شریعتی که تا بشریت بوده، بوده و تا بشریت باشد هست باید تمام نیازهای این


 بشر را برآورده کند چرا که دینی که تنها حقیقت باشد و تنها شاخص انسانیت باشد و از مصدری خطاناپذیر صادر شده باشد باید تأمین کننده همه


نیازهای انسان باشد.


لذا ما در این مقاله بر آنیم که اثبات کنیم شریعت تنها راه وصول به حقیقت است و این شریعت نه تنها در بعد معنوی و روحانی بهترین راه برای


 ترقی و وصول به حقیقت دارد بلکه در بعد مادی نیز از هیچ برنامه دقیق و صحیحی دریغ نکرده و با خود آورده است بنابراین در ابتدا به تعریف


 دین و ضرورت آن برای انسانیت می‌پردازیم و در ادامه به گستره دین و رویکردهای مختلف و دیگر مسائل آن اشاره خواهیم کرد. و انشاء الله در


 شماره بعدی همین نشریه به اثبات حداکثری بودن دین خواهیم پرداخت


 


تعریف دین


علاوه بر اینکه بعضی دین را تعریف ناپذیر می‌دانند حال یا بخاطر عدم توانایی تعریف یا بخاطر بداهت آن و یا به دلائل دیگر که ما در مقام بحث


 از آن نیستیم(3) ولی به طور کلی برای دین تعاریف مختلفی ذکر کرده‌اند .


از جمله متفکران غربی مثل ویلیام جیمز دین را اینگونه تعریف کرده است :


دین عبارت است از احساسات، اعمال و تجربیاتی که افراد به تنهایی در پیشگاه خداوند می‌یابند(4) و همچنین انیشتین دین را اینگونه تعریف


 می‌کند که:


مذهب (دین) عبارتست از مجموعه احساس عارفانه در مقابل قوانین جهان و احساس مسئولیت اخلاقی در مقابل هم نوعانمان(5).


در مقابل این متفرکان غربی متفکران اسلامی تعاریف دیگری از دین ارائه کرده‌اند بعنوان مثال استاد مصباح یزدی می‌گوید:


دین اصطلاحاً به معنای اعتقاد به آفریننده ای برای جهان و انسان و دستورات علمی متناسب با این عقیده است(6).


و علامه طباطبائی در مورد تعریف دین می‌فرماید:


دین به مجموع اعتقاد به خدا و زندگی جاودانی و احساس و مقررات متناسب به آن که در مسیر زندگی مورد عمل قرار می‌گیرد اطلاق می‌شود(7).


ولی به‌نظر می‌رسد بهتر باشد دین را اینگونه تعریف کرد که:


دین به عقاید، و مقررات، قوانین و اصولی اطلاق می‌شود که از طرف شارع مقدس (خداوند) به پیامبر (ص) ابلاغ و انزال شده و ایشان برای بشریت


 آن قوانین و اصول را بیان فرموده‌اند و این دین راه سعادت دنیوی و اخروی را بیان فرموده و تضمین کننده است. چرا که با توجه به این تعریف


 بهتر می توان ادله دین حداکثری را تبیین کرد. (که انشاء الله در شماره بعدی به آن خواهیم پرداخت)


 


دین ضرورتی برای بشریت


دین و متون دینی چه از منظر برون دینی و چه از منظر درون دینی نه تنها بر آباد کردن آخرت دلالت می‌کنند که برای چگونگی تأمین نیازهای


 مادی نیز نظر دارد به عبارت دیگر؛ تنها رسالت پیامبران به تأمین آخرت انسانها نبوده (به‌خصوص پیامبر اسلام که گواه آن قرآن و سنت آن حضرت


 می‌باشد) بلکه پیامبران بر اساس آن چیزهایی که از طرف شارع به آنها رسیده نیازهای انسان را در عرصه‌های مختلف تعلیم، تربیت، اقتصاد، سیاست،


 اخلاق، مدیریت، فقه، حقوق، انسان شناسی، جامعه‌شناسی، طب و . . . را نیز بیان کرده‌اند لذا اینطور نیست که بگوئیم عقل انسان را بی نیاز از دین


 و شرع می‌کند کما اینکه گفته‌اند.


هر چند قرآن در بسیاری از موارد ارزش عقل را بازگو کرده است ولی در بسیاری از موارد دیگر بر عدم کفایت عقل به تنهایی و ضرورت وجود


 وحی تأکید کرده است به عبارت دیگر قرآن کریم اگر چه عقل را لازم می‌داند لیکن آن را برای هدایت کافی ندانسته و وجود وحی را نیز ضروری


 می‌داند.و همچنین با توجه به تعریفی که از دین ما ارائه کردیم یعنی دین را مجموعه عقاید و قوانین و اصولی که از طرف خداوند بر پیامبر (ص)


 نازل شده و پیامبر (ص) هم آن را برای ما بیان فرموده است وجود و ضرورت دین بیشتر احساس می‌شود چرا که عقل انسان به تنهایی همه کمالات


 را نمی‌تواند درک کند چونکه بعضی از چیزها مثل ارتباط بین روح و بدن و ارتباط بین دنیا و آخرت را شاید عقل بطور اتم و اکمل نتواند درک


 کند و نتواند اصولی را بیان کند که هم سعادت دنیای انسان را تحت پوشش قرار دهد و هم سعادت آخرت را لذا انسان نیاز به وحی دارد که از


 خصوصیات آن خطاناپذیر بودن است چرا که وصل به منبع الهی است.


باید دانست که از راه دیگری نیز می توان ضرورت وجود دین را برای جوامع اثبات کرد و آن هم تحقیق در مورد پیامدهای بی دینی در جوامع


 غربی از جمله خودکشی ها، نسل کشی ها، . . . که اینها همه ناشی از عدم دین صحیح بین افراد و یا عدم التزام به دین می‌باشد.


به بیان دیگر ضرورت وجود دین برای بشر را می توان با برهان عقلی اثبات کرد، همان برهان عقلی که غالباً در کتابهای فلسفی برای اثبات ضرورت


 دین اقامه کرده‌اند که ناظر به ضرورت دین برای حیات اجتماعی انسان است به این بیان که بشر به دلیل آنکه متمدن بالاصل و یا مستخدم بالطبع


 و متمدن بالفطره است ناگزیر از زندگی اجتماعی است لذا انسان نمی‌تواند همانند دیگر حیوانات بصورت مستقیم از طبیعت بهره‌برداری کند، چرا که


 او برای حداقل زندگی نیازمند به خوراک و پوشاک و مسکن است که از طریق تصرف و دخالت در طبیعت تهیه می‌شود و این همه بدون


 همکاری و همیاری و هماهنگی با دیگران آماده نمی‌شود و همیاری و هماهنگی افراد نیازمند به اجرای ضوابط و قوانین معین و مشخص است و


 این قوانین برای اینکه سعادت زندگی اجتماعی را تأمین کند باید بر اساس آگاهی نسبت به مصالح و منافع همگان باشد و همچنین باید دور از


 هواها و هوسهایی که بدنبال کسب منافع شخصی یا گروهی یا صنفی است باشد، یعنی قوانینی که جاهلانه باشد و یا از روی هوا و هوس شخصی


 یا گروهی باشد تضمین کننده سعادت اجتماعی نیست و قانون معصوم از خطا و مصون از هوس تنها توسط انسان معصومی که متکی به وحی


 الهی است فقط می‌تواند تضمین کننده سعادت اجتماع و افراد شود(8)


" البته قابل ذکر است که این ضرورت هنگامی محسوس و قابل هضم است که این حقیقت را اثبات کنیم که انسان دارای روحی مجرد و حقیقتی


 باقی و ابدی است و روح آدم متأثر از اعمالی است که در طبیعت انجام می‌دهد لذا باید رفتار فردی و اجتماعی او بر اساس قانونی باشد که علاوه


 بر تضمین و تنسیق نظام طبیعی و اجتماعی نظام ابدی و جاودانش را نیز تأمین و تضمین نماید و دریافت چنین قانونی منوط به‌وجود قوه قدسیه و


 نیازمند به ملکه عصمت است"(9)


 


گستره دین:


از آنجا که کمال و سعادت حقیقی انسان فقط در دارا بودن یک سلسله معانی و حقایق صحیح نظری و یک سلسله معارف روحانی صرف نیست


 بلکه در جریان زندگی برای طی مراحل روحانی با امور واقعی مثل خوردن، خوابیدن، شغل و . . . سر و کار دارد که از طریق آن معارف روحانی و


 این امور واقعی خارجی انسان از مرحله قوه به فعلیت و از مرحله نقص به کمال می‌رسد. لذا با ید دینی که داعیه دار تکامل دنیوی و اخروی


 انسان را دارد برای این امور خارجی انسان هم برنامه داشته با شد


.به بیان دیگر همان خداوندی که خالق روح است همان خداوند، خالق جسم است اگر خداوند برنامه‌ای مدون برای تکامل روح دارد (که دارد) باید


 برنامه‌ای مرتبط با آن برنامه برای جسم هم داشته باشد چرا که این خلاف لطف و راهنمائی بشر است بدین صورت که اگر خداوند بگوید فقط من


 از شما تعالی روحانی می‌خواهم و هیچ کاری به جسم و برنامه‌های جسمانی و دنیایی شما ندارم اصلاً امکان ندارد روح متعالی شود چرا که این


 جسم است که ابزار و آلت روح است و این جسم است که امکان بسیاری از تکاملات روحی را فراهم می‌کند حال اگر بخواهد این جسم برنامه


 نداشته باشد لازمه اش عدم تعالی روح است پس لاجرم، باید خداوند برنامه‌ای برای تعالی جسم هم داشته باشد (که دارد) و این برنامه هم با برنامه


 روحانی تناقض نداشته باشد چرا که روح و جسم مکمل یکدیگر هستند، به بیان دیگر می توان گفت که نمی‌شود خداوند بگوید من از شما وصول


 می‌خواهم از شما تعبد می‌خواهم ولی کاری به ازدواج، زن، فرزند، شغل، خوردن و خوابیدن، اجتماع و . . . ندارم چرا که واقعیات خارجی برای


 انسان همین امور است و اگر دین برای اینها حرفی نداشته باشد هیچ‌گاه و به‌منظور خویش (تکامل روحی) نخواهد رسید.


اینکه عرض کردیم باید خداوند برنامه‌ای برای دنیای مادی انسان یعنی همین جسم انسان داشته باشد را می توان از رابطه بین دنیا و دین فهمید.


اولاً باید بدانید که برای واژه دنیا تعاریف مختلفی بیان کرده‌اند مثلاً در لغت آن را از ماده "دنو" به معنای نزدیکی یا از ریشه "دنی" بمعنای


 پستی و دنائت و مرحله نازله از حقیقت هستی، اشتقاق یافته است.(10)


و در اصطلاح تعاریف گوناگونی برای دنیا بیان کرده‌اند از جمله محدث قمی می‌فرماید: دنیا حالات قبل از مرگ و آخرت حالات بعد از مرگ است


(11) و یا دنیا را اینگونه تعریف کرده‌اند که: دنیا امور دنیوی و نیازهای مربوط به این جهان است که این معنا در بحث سکولاریزم مورد نظر است


 


مرحوم علامه طباطبائی دنیا را اینگونه معرفی می‌کند که: دنیا همان‌طور که به اعتباری لهو است به اعتبار اینکه برای خود قواعدی دارد لعب نیز


 هست؛ برای اینکه فانی و زودگذر است؛ همانطور که بازی‌ها اینگونه اند . . . مردم مادی بر سر بازیچه دنیا بازی می‌کنند و یا می‌جنگند، دنیا


 بازیچه است و متاعی است که با آن تمتع می‌شود (12)


حال با توجه به اینکه معنای دنیا تا حدودی روشن شد باید ببینیم رابطه این دنیا با دین چگونه است؛ آنچه می توان به اختصار بیان کرد این است


 که همانطور که این زندگی ابدی نیست و انسان در این رحم طبیعت مسافر است می توان گفت دنیا می‌تواند کار آلت و ابزار را برای بهتر سفر


 کردن باشد یعنی اگر دنیا را در اختیار منافع الهی قرار دادیم این دنیا می‌شود حسن والا در دنیا ماندن و غرق شدن است و با توجه به آیات و


 روایات که در بسیاری از آنها تنها دنیا را مذمت نمی‌کنند بلکه از دنیایی که برای آخرت و دین استفاده نشود به نکوهش یاد می‌کنند و الا دنیا به


 ما هوهو مورد مذمت نیست.


حال با توجه به اینکه ما د ر مقام این ارتباط بصورت اتم نیستم و فقط مدعایمان این است که باید دین همه نیازها را بیان کند و برای حل آن


 برنامه داشته باشد خواستم چگونگی ارتباط دین با دنیا را به اختصار بیان کنیم حال به رویکردهای مختلف در مورد گستره دین می‌پردازم :


 


رویکردهای مختلف در مورد گستره دین:


از قدیم این پرسش مطرح بوده است که دامنه و قلمرو و گستره دین چقدر است؟ آیا عقل آدمی در توسعه قلمرو دین دخیل است؟ آیا اصولاً منابع


دینی ( عقل، اجماع، کتاب، سنت) تمام نیازهای بشر را می‌تواند تأمین کند؟


مسیحیان در قرون وسطی بر اثر کیهان شناسی و طبیعت شناسی آن روزگار رویکردی ارائه نمودند که از رنسانس به بعد مورد انتقاد جدی قرار


گرفت و از آن پس عقل گرایان و تجربه گرایان و متکلمان و فلاسفه و جامعه‌شناسان و روان‌شناسان رویکردهای دیگری را مطرح نمودند.از جمله


رویکردی که بعد از رنسانس بوجود آمد رویکرد انسان محوری (اومانیسم) بود که مدرنیته زائیده این رویکرد است. همانطور که می‌دانید قرون


 وسطی اوج قدرت کلیسا بود ولی به جهت نارسایی‌های دینی و برخوردهای ناشایست از طرف اربابان کلیسا و بعضی امور دیگر یک انقلابی در


 غرب صورت گرفت و دوره رنسانس شروع شد و تحولی علمی و صنعتی در غرب شروع که مدرنیته زائیده این انقلاب علمی صنعتی غرب


 می‌باشد.اولین رویکرد در مورد دین را می توان رویکرد مدرنیته نام گذاشت :


 


رویکرد مدرنیسم:


مدرنیته از زمان پیدایش که در حدود اواخر قرن چهاردهم تا امروز عمری پانصد ساله دارد ولی ریشه‌های اندیشه‌ای آن به مکتب های یونانی و


 فلسفه‌های غرب باستان باز می‌گردد؛ فلسفه‌ای که بر اساس عقل جدا شد از وحی شکل گرفته است .


از مهمترین ویژگی‌های مدرنیته؛ پویایی، نوشدن، دگرگونی های پیوسته برای رسیدن به اهداف ویژه ای مثل: توسعه، رفاه، آزادی انسان و تسخیر


طبیعت است. مدرنیته همواره خود را در ستیز با کهنگی، رکود، عقب‌ماندگی، توسعه نیافتگی و هر گونه قدمت و سنت قرار می‌دهد.


از دیگر ویژگی‌های مدرنیته آنست که همواره در پی گسترش دامنه و سیطره خود در همه زمینه‌های زندگی بشری است بنابراین: مدرنیته در توسعه


 تاریخی خود با عرضه علوم سازمان یافته‌ای همچون: فلسفه، معرفت شناسی، جامعه‌شناسی، روان شناسی، اخلاق، سیاست، هنر، ادبیات و تکنولوژی


 می‌کوشد تا همه امور را با توجه به مبانی و اهداف خود سرپرستی کند. به دیگر سخن مدرنیته مثل یک ساختار اجتماعی فرهنگی جامع است که


 همیشه در حال نو شدن و تحول است و این تحول و نو شدنش تحت یک اصول خاصی صورت می‌گیرد که ما در اینجا به اختصار به اصول


 مدرنیته اشاره می‌کنیم:


 


1- اومانیسم:


می توان اصل اومانیسم را یکی از اصول مدرنیته و تحول و نو شدن آن دانست.


تونی دیویس اومانیسم را اینگونه معرفی می‌کند: جوهر اومانیسم، دریافت تازه و مهمی از شأن انسان به عنوان موجودی معقول و جدا از مقررات


الهیاتی       است و دریافت عمیق‌تر این مطلب که تنها ادبیات کلاسیک، ماهیت بشر را در آزادی کامل فکری و اخلاقی نشان داده است. اومانیسم


تا اندازه‌ای واکنش در مقابل استبداد کلیسایی و تا اندازه‌ای تلاش به‌منظور یافتن نقطه وحدت برای کلیه افکار و کردار انسان در چهارچوب ذهنی


بود که به آگاهی از قوه فایقه خود رجوع می‌کرد.(13)


اومانیسم صفت ذاتی دوران مدرن است و در سراسر زندگی تمدن غربی مدرن جریان دارد همه اصول و ایدئولوژی های مدرن زائیده همین اصل


است حتی همانطور که قبلاً اشاره کردیم خود دوران مدرنیته بازتاب همین تفکر می‌باشد.


اومانیسم، نسبتی ویژه بین انسان و جهان را بیان می‌کند که در آن بشر و نفسانیات او فرمانروای مطلق است.


 


2- عقلانیت ابزاری


از دیگر اصول مدرنیته محور قرار دادن عقلانیت خود ساخته بشری است. روح اومانیسم و روح دوران مدرنیته، خود را در هیأت "عقل مدرن"


نشان داد و همین عقل مستقل و خود بنیاد مبنای شکل‌گیری تمدن غرب با تمام گرایشهای آن شد.


در این دوران، با ظهور "عقل سوژه محور" خود سامان و خود بنیاد، خود فهمی و جهان فهمی که بر فراز تاریخ و طبیعت ایستاده، فارغ از هر تقیدی


به متن هستی، سنت و تاریخ، به فهم جهان دست می‌یابد. در عصر ما قبل مدرن، تصور بر آن بود که "عقل" آدمی به کشف حقایق از پیش تعیین


شده و مندرج در طبیعت دست می‌یابد ولی عقل مدرن، خود به عنوان نیرویی فعال و خلاق تصور می‌شود که سرنوشت انسان در تاریخ را رقم


می‌زند و جهان و جامعه را به دلخواه خود فارغ از قید دانسته و تاریخ را از نو می‌سازد. در عصر ما قبل مدرن تصور بر آن بود که هستی اجتماعی،


همچون طبیعت، مشمول قانون « گذار از قره به فعل» است و در نهایت فراتر از قوانین طبیعت نخواهد رفت، در مقابل در عصر مدرن این تصور


رایج شد که ترقی در ورای حدود طبیعت از پیش تعیین شده، به حکم عقل خود بنیاد آدمی، ممکن است و انسان از طریق قرارداد اجتماعی از عرصه


وضع طبیعی خارج و به حوزه مدنی پا می‌گذارد.(14)


با توجه به عقل جزء نگر و محاسبه گر در ابتدا، علم از الهیات و کلام دینی جدا شد و تنها معیار علمی بودن، تجربه علمی و آزمایش عینی معرفی


شد و همین باعث شد که عقلانیت از مهمترین مسائل انسانی مثل معیار، خدا، ارزشهای اخلاقی، . . . فاصله بگیرد و باعث شد که دین به گوشه


مساجد و کلیساها و دیرها رانده شود و همانطور که در آینده اشاره خواهیم کرد باعث بوجود آمدن رویکرد حداقلی شدن دین شد.


 


3- مادی گرایی


از دیگر اصول مدرنیته مادیگرایی یا ماتریالیسم است، در این رو یکرد ماده اصل است و هر چیزی که جسمانی باشد واقعیت دارد و غیر آن را انکار


می‌کنند بعنوان مثال هابز که از دانشمندان غربی است در مورد جهان می‌گوید: در جهان یعنی همه چیزهائی که هستند، جسمانی است و ابعاد و


اندازه، یعنی درازا و پهنا و ژرفا دارند (به عبارت دیگر کم متصل هستند) همچنین هر جزء جسم خود نیز جسم است و در نتیجه هر جزء گیتی، جسم


است و آنچه جسم نباشد جزئی از گیتی نیست (15)


به بیان دیگر نگرش آنها در مورد جهان اینگونه است:


علم قدیم، انسان را ساخته بر صورت خدا می‌دانست ولی دانش جدید، آدمی را چیزی جز محصول تصادفی تکامل نمی‌داند . . . اگر جهان چیزی بیش


از آشوب ذرات بدون حرف و معنا نباشد، انسان هم چیزی جز آشوب همین ذرات نخواهد بود. چنین جهان بینی تنگ نظرانه، نتیجه‌ای جز نومیدی،


پوچ گرایی و از خود بیگانگی به بار نخواهد آورد؛ و این موضوعی است که در بسیاری از جوامع فعلی شاهد آن هستیم (16)


لذا با این‌گونه جهان بینی که همه چیز را خلاصه در همین جسم و جهان خاکی می‌دانند آنها قائل به اصالت ماده شده‌اند حال که آنها ماده را اصل


قرار می‌دهند می توان گفت در مدرنیته دیناگرایی هم از لوازم این اصالت ماده است که این دنیاگرایی همان سکولاریسم است، این اصل هم در


تعامل با دیگر اصول مدرنیته معنا و مفهوم پیدا می کند، سکولاریسم با یک پیشینه اجتماعی خاصی و همراه شدن با مبانی معرفتی همچون


ماتریالیسم، اومانیسم، سیانتیسم (علم زدگی)، راسیونالیسم 0اصالت عقل) و لیبرالیسم، به مکتبی جامع و کامل تبدیل شد و توانست فرایند اجتماعی


را در حوزه‌ای جامع مدیریت کند.


حال که اصل مدرنیته و اصول آن بصورت مختصر معرفی شد رابطه مدرنیسم با دین تبیین می‌کنیم:


 


دین حداقلی پیامد مدرنیته:


قبل از پرداختن به این پیامد مدرنیته باید مقدمه‌ای عرض کنیم و آن اینکه مدرنیسم یک عام مجموعی است همانطور که می‌دانید ما در علم اصول


سه نوع عام داریم: 1- عام استغراقی 2- عام مجموعی 3- عام بدلی، از معرفی عام استغراقی و بدلی صرف نظر می‌کنیم تا کلام طولانی نشود ولی


عام مجموعی یعنی اینکه عام بما هوهو مورد نظر است به عبارت دیگر مجموع از آن جهت که مجموع است مورد نظر است یعنی مثلاً اگر یک


حکمی برای آن مجموع باشد آن مجموع باید بطور اعم و اکمل اتیان شود و الا گویا اصلاً اتیانی صورت نگرفته مثل اینکه ما در مذهب شیعه


می‌گوییم باید یک شیعه به جمیع ائمه اثنی عشر ایمان داشته باشد حال اگر کسی به یازده نفر از دوازده نفر امامان ایمان داشته باشد دیگر امثال آن


حکم را نکرده است.


به بیان دیگر یا همه یا هیچی، یا باید همه با هم را قبول داشته باشیم و یا اینکه اگر یک نفر را هم قبول نداشته باشی گویا اصلا هیچ‌کس از آنها را


قبول نداری، حتی می توان این را مثل آن اقل و اکثر ارتباطی در علم اصول دانست.(17)


حال با این مقدمه در مورد عام مجموعی می‌خواهیم این مطلب را عرض کنیم که صاحبان تفکر مدرنیته میگویند: مدرنیته یک کل است که قابل تجزیه نیست بلکه یک پدیده چند بعدی به شمار می‌رود که خصلت اولیه آن تجزیه نشدن است و نمی توان جنبه‌های گوناگون آن را از یکدیگر جدا


کرد، پس نمی توان بخشی از آن را در زندگی بکار بست و بخشی دیگر را دور ریخت بلکه باید به همه لوازم و آثار آن پای‌بند بود و الگوی


کامل آن را در جامعه اجرا کرد.


 


" جامعه غربی مثل سوپر مارکت نیست که ما وارد آن شویم و بگوییم این چیزها خوب است و برداریم و بقیه مال خودتان این تلقی ساده اندیشان


است. . . الان نیز خیلی از روشنفکران ما همین حرف‌ها را می‌زنند که ما در سوپر مارکت مدرنیزاسیون وارد می‌شویم و مثلاً آزادی فردی را بر


نمی‌داریم؛ چون چیز خوبی را از آن استنباط نمی‌کنیم، ولی عدالت اجتماعی را بر میداریم، از طرف دیگر ما تمام مواهب مادی و تکنولوژی را با


پول نقد می‌خریم، اما آزادی چون چیز مشکوکی هست آن را بطور مشروط وارد می‌کنیم و به حقوق بشر هم یک رنگ ملی و اسلامی می‌زنیم،


(چرا که) حقیقت این است که شما نمی‌توانید روح جامعه مدرن و ماهیت واقعی اش را وارد کنید" (18)حال با واضح شدن این مقدمه می توان


تصور کرد که با این طوفان مدرنیته دین چگونه له و زیر پا قرار داده می‌شود و به گوشه‌ای پرت می‌شود و می توان حدس زد که شأن دین در


نظام مدرن چه خواهد بود! قابل ذکر است که بین متفکران غرب در مورد دین دو نظر و دیدگاه کلی وجود دارد یکی کسانی هستند که معاد و جهان


بعد از دنیا را مطلقاً قبول ندارند اینها دین را قبول دارند ولی می‌گویند دین تنها و تنها در امور شخصی افراد دخیل است و نهایت شأن دین ارتباط


فرد با خدا است چرا که اینها همین مرگ ظاهری را پایان زندگی می‌دانند این‌گونه افراد دین را فقط برای مساجد و کلیساها می‌دانند و برای ا داره


حکومت و روابط اجتماعی به همان عقل محض اکتفا می‌کنند در مقابل این گروه افرادی هستند که زندگی آخرت (معاد) را قبول دارند ولی


می‌گویند دین فقط آمده تا زندگی پس از مرگ را درست کند و کاری به دنیای آدمها ندارد این تفکر بعد از دوره رنسانس بوجود آمد اینها براین


باور هستند که دین به مسائل دنیوی و اجتماعی انسانها کاری ندارد و اصولاً اداره جامعه و برنامه‌ریزی و توسعه و تکامل اجتماعی به خرد انسانی


و عقلانیت ابزاری واگذار شده است، دین فقط رابطه معنوی انسان با خداوند سبحان و سعادت اخروی او را تأمین می‌کند و اگر احکام و قوانین و


آداب و مناسکی در دین است، به پوسته و قشر دین ارتباط دارد؛ زیرا گوهر و حقیقت دین، خداشناسی و خدایابی است، بنابراین جامعیت و کمال


همه ادیان حتی اسلام به سعادت ابدی انسانها مربوط است نه به تنظیم نظام معیشتی و دنیوی بشر.


ناگفته نماند که این رویکرد حداقلی به دین و حتی دین را افیون دانستن همه از پیشرفت صنعت بدون هدف و علم بدون پیشینه انسانی و عقلانیت


بدون سیطره وحی ناشی شده است تا آنجا که می‌گویند: " دیگر زندگی اجتماعی جدید توسعه همه جانبه با حلال و حرام فقهی قابل اداره نیست،


این زندگی اجتماعی فقط با مدیریت علمی و برنامه‌ریزی های عقلانی دراز مدتی که دور از سیطره فقه و کلام و . . . حتی دین باشد قابل کنترل و


پیشرفت است پس با توجه به اینکه گفتیم از اصول مدرنیته: اومانیسم، عقلانیت ابزاری، ماده گرایی (ماتریالیسم) و سکولاریسم است می توان


حداقلی شدن دین، را نتیجه گرفت؛ بدین بیان که دین فقط شخصی است و فقط رابطه بین خدا و فرد است نه چیز دیگر و کاری به اجتماع و روابط


آن ندارد بطوری که (کیوپیت دان) در مورد دین شخصی می‌گوید:   " با درونی و باطنی ساختن ایمان که توسط انجمن یاران یاکویکه ها دنبال


می‌شد، فرد مسیحی به یک مؤمن « خود مرجع» بدل گردید" (19) بر این اساس، دین تنها به یک اعتقاد بدون تعلق در فرد تبدیل می‌شود و


کمترین اثر را بر فرد خواهد گذاشت.


و همچنین حداقلی شدن دین یعنی تک بعدی شدن دین بمعنای اینکه دین در زندگی بشری کاربردی ندارد و تنها در حوزه فردی و معنوی کارایی


دارد آن هم برای فقط یک بعد و آن سعادت اخروی نه دنیوی انسانها و همچنین از دیگر لوازم دین حداقلی؛ نمادین بودن دین و عصری کردن دین،


بشری شدن دین، دنیوی شدن دین و دیگر چیزهایی که می‌تواند دین را گوشه گیر و خانه نشین کند می‌باشد که همه اینها در مدرنیسم به وضوح


دیده می‌شود . چنانچه در کلمات بزرگان مدرنیته دیده می‌شود مثل نیچه که فیلسوف پست مدرن و ماتریالیست آلمانی است؛ ایشان هر گونه زمینه


سازی دین برای سعادت و تکامل انسانها را نفی می‌کند و دین را مصنوع دست بشر معرفی می‌کند بدین صورت که می‌گوید:


دین و مذهب، اختراع ضعفا برای ترمز اقویا است و ارباب ادیان مفاهیم عدل، آزادی، درستی، راستی، انصاف، محبت، ترحم، و. . . ، به عبارت دیگر


اخلاق بردگی را به سود ضعفا، یعنی طبقه منحط و ضد تکامل و به زیان طبقه اقویا، یعنی طبقه پیش‌رو و عامل تکامل اختراع کردند و وجدان اقویا


را تحت تأثیر قرار دادند و مانع حذف و از بین رفتن ضعفا و اصلاح و بهبود نژاد بشر و پیدایش ابر مردها گشتند؛ لهذا نقش مذهب و پیامبران که


مظهر این نیرو بوده‌اند، از آن جهت که طرفدار " اخلاق بردگی"و بر ضد " اخلاق خواجگی" که عامل تکامل تاریخ و جامعه است، بوده است. (20) . لذا طبق نظر نیچه نه تنها دین کارکرد مثبتی ( حتی حداقلی) ندارد بلکه کارکردهای منحط و منفی نیز دارد. حال که معنای حداقلی دین در


مدرنیته معلوم شد به ادله حداقلی بودن دین می‌پردازیم:


 


ادله حداقلی بودن دین:


دلیل اول:


رسالت و غایت دین تأمین سعادت ابدی انسانها است؛ زیرا اگر مرگ پایان حیات بشر بشمار می‌رفت، دیگر به دین نیازی نبود، هم چنانکه شناخت


زوایای ابدیت و سعادت اخروی تنها وام دار دین و شریعت است، حال اگر وحی در تمام ابعاد بشر جریان یابد نقش حس و عقل در نظام معیشتی


انکار می‌گردد. (21)


نقد دلیل اول:


اولاً با حضور دین در سایر ابعاد وجودی انسان عرصه برای نقش آفرینی حس و عقل تنگ نمی‌شود و اصولاً هر گاه دین راهنمای عقل باشد،


اندیشیدن با انگیزه ربانی و انسانی شکل می گیرد؛ بنابراین می توان به اندیشه عقلانی صبغه دینی داد و به عقلانیت ابزاری اهداف الهی و دینی


بخشید.


و ثانیاً: به چه دلیلی می گوئیم سعادت ابدی و اخروی انسان از سعادت دنیوی او تفکیک می گردد؟ اصلاً مگر تفکیک و جدا انگاری ساحتهای


مختلف انسان امکان‌پذیر است؟


دلیل دوم:


با بررسی یافته های دینی و آموزه های شرعی در حوزه‌های مختلف توصیفی و ارزشی، اعم از معارف، اخلاقیات و تکلیفات و غیره رد پایی از روش


زندگی اجتماعی بشر و مدیریت و برنامه‌ریزی توسعه جامعه یافت نمی شود؛ بنابراین با نگرش درون دینی نمی توان ترسیم زندگی و نظام معیشتی


را بر دین واگذار کرد. بطوری که آقای بازرگان در تبیین این دلیل می‌گوید:


آنچه در هیچ‌یک از سر فصلها یا سوره ها و جاهای دیگر دیده نمی شود، این است که گفته شده باشد آن ( قرآن) را فرستادیم تا به شما درس حکومت، اقتصاد، مدیریت و یا اصطلاح امور زندگی، دنیا و اجتماع را بدهد. (22)


رد دلیل دوم:


این ا ستدلال نیز ناتمام است؛ زیرا استقرای آقای بازرگان در این مسأله ناقص است؛ چون اگر وی به آیات مختلف قرآن در باب مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، قضایی و جزایی مراجعه می‌کرد به این داوری دست نمی‌زد. علاوه بر اینکه پیش فرضهای غلط مهندس بازرگان این است که قرآن تنها منبع دین است در حالی که روایات و سنت و عقل و اجماع نیز بخش مهمی از شریعت را به عهده دارند و آن هم بیانگر احکام اجتماعی دین است.


دلیل سوم:


مهندس بازرگان می‌گوید: شأن خداوند خالق، آن است که تعلیمات و هدایتش در حوزه‌ای باشد که انسان ذاتاً و فطرتاً از درک آن عاجز است و به جز از طریق وحی و هدایت الهی راهی به سوی آن ندارد و راه و رسم زندگی و حل مسائل فردی و اجتماعی و به عبارت دیگر، سیاست، در دسترس دانش است، یعنی انسان می‌تواند بدون دین زندگی خود را سیاست کند؛ لذا دین نباید از آن سخن بگوید و اگر هم گفته باشد استطراد و طفیلی است و امر آن بدست انسان و دانش و علم اوست. (23)


بیان دیگر این حرف آقای بازرگان در دلیل سوم آنست که: یعنی حضور دین موقعی کامل است و می‌تواند حداکثر باشد که عقل و دانش بشر نباشد،


یعنی هنگام عجز علم و دانش دین حضور حداکثری دارد و حالا که عقل و خرد بشر بسیار بالا رفته و رشد کرده دیگر نیازی به دین برای تأمین


نیازهای دنیوی نیست.


رد دلیل سوم:


مهمترین نقدی که بر این دلیل وارد است این است که جناب آقای بازرگان مرحوم از چه طریقی کشف کرد که انسان در بدست آوردن سیاست و


راه و رسم زندگی صحیح عاجز نیست و با عقل و حس بشری از بهره‌گیری وحی بی نیاز است؟ و اصولاً آیا عقل بشر به مدل و روش و رسم


واحدی از زندگی دست یافته؟ با توجه به اینکه ایشان در کتاب دیگری (کتاب بعثت و ایدئولوژی) راه و رسم‌ها و ایدئولوژی های مختلف را دلیل


بر ضرورت بعثت پیامبران می‌گیرد و می‌گوید: " عقل بشر به کدامین صراط مشی کند، جز شریعت الهی چه کسی می‌تواند انسان را از این حیرت


در آورد؟" پس عقل در بدست آوردن راه و رسم زندگی توانایی دارد ولی در فعلیت از دین یاری می‌طلبد و اشکال دیگر بر این دلیل سوم آنست


که: اصلاً جدا انگاری عقل و علم از پارادایم های بیرونی صحیح نیست و دین به عنوان پارادایم قابل اعتماد با جهت دادن و انگیزه بخشیدن به عقل


ورزی مدد می‌سازد. (24)


اگر از همه این نقدهایی که بر دین حداقلی با نفی دین از اجتماع بگذریم می‌توانیم از پیامدهای عملی و عینی مدرنیته پی به غلط بودن آن ببریم.


افسردگی ها و نسل کشی ها و . . . از برکات این تفکر و این دوران است که برای بشریت به ارمغان آورده است که با وجود همین برکات می توان


حذف دین از اجتماع را اشتباهی بزرگ و شاید جبران نشدنی دانست.


ما تا به حال اولین رویکرد به دین را در مورد گستره آن بطور اختصار مورد کنکاش قرار دادیم بطوری که مدعای مدرنیسم این بود که دین نه تنها


برنامه‌ای برای اداره و برنامه‌ریزی جامعه ندارد بلکه بعضی از دانشمندان آن بر این اعتقاد بودند که دین افیون ملتها است و ساخته و پرداخته دست


بشر است و لذا برای اداره جامعه و نظام لزومی برای حضور دین نیست چرا که جای عقل را می‌گیرد و آزادی را از انسان سلب می‌کند.و ما تا


اینجا به اختصار جواب از این ادله دین حداقلی یا نفی دین پرداختیم و انشاء الله در شماره بعدی همین نشریه ادامه این مقاله را بیان خواهیم کرد که


دو رویکرد دیگر به دین هست یکی رویکرد مدرنیته اسلامی و دیگر رویکرد تمدن اسلامی است که این رویکرد تمدن اسلامی رویکردی جدید


می‌باشد و حرفهای جدید نیز دارد که انشاء الله در شماره بعدی به بیان دیدگاههای این دو رویکرد بطور تفصیل خواهیم پرداخت. (نویسنده جواد نیک بین )


 


منابع و مآخذ:


1- سوره بقره آیه 185


2- بحار الانوار ج23 ص 38 حدیث 66


3- ن-ک، تعریف و خواستگاه دین سید مرتضی حسینی شاهرودی ص 137


4- انتظار بشر از دین عبدالحسین خسروپناه ص 50


5- ماهیت و منشأ دین فضل الله کمپانی ص 112


6- آموزش عقاید محمد تقی مصباح یزدی ج1 ص 28


7- شیعه در اسلام محمد حسین طباطبائی ص 3


8- شریعت در آئینه معرفت عبدالله جوادی آملی ص 131


9- اشارات و تنبیهات ج 3 ص 372


10- مفردات راغب ص 172


11- سفینه البحار ج 1 ص 464


12-المیزان ج16 ص149


13- اومانیسم تونی دیویسی ترجمه عباس فجر ص 45


14- درآمدی بر جامعه‌شناسی تجرد حسین بشیریه ص 9


15- فرهنگ واژه‌ها ص 482


16- علم، دین، معنویت در آستانه قرن 21 مهدی گلشنی ص 32


17- ن، ک، اصول فقه محمدرضا مظفر بخش عام و خاص


18- سنت، مدرنیته، پست مدرن اکبر گنجی ص 210


19- دریای ایمان لیوپت وان ترجمه حسین کاشانی ص 162


20- مجموعه آثار شهید مطهری ج2 ص 171


21- دین اقلی و اکثری عبدالکریم سروش کیان شماره 41


22- کیان ش 28 ص 52


23- آخرت و خدا هدف بعثت پیامبران عبدالعلی بازرگان ص 35


24- ن، ک، کلام جدید عبدالحسین خسروپناه - گفتار درون


 




جمعی از دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی مدرسه علمیه عالی نواب ::: یکشنبه 4/6/86::: ساعت 4:47 عصر

موضوع: وهابیت


دیباچه:                                                   


ظهور فرقه وهابیت در قرن 12 هجری سر منشأ بسیاری از منازعات و کشمکشهای مذهبی و سیاسی در جهان اسلام شد و تا به امروز بخش زیادی


از توان و انرژی جوامع اسلامی را مصروف خود کرده است. بویژه از زمانی‌که با قدرت سیاسی ابن مسعود و استعمار بریتانیا همراه گشت.


مؤسس این فرقه محمد بن عبدالوهاب از اهالی نجد و جزیره العرب بود که تحت تأثیر کسانی چون ابن تیمیه از اسلام برداشتهایی شخصی و مخالف


سیره علماء ارائه می‌کرد.


تحلیل تطبیقی افکار محمدبن عبدالوهاب با عقاید تشیع و اهل سنت می‌تواند روشنگر بسیاری از بدعتها انحرافات و تفسیر برأی های موجود در این


فرقه نوپیدا گردیده باشد.


 


تاریخچه عقیده وهابیت:


اولین کسیکه بذرهای ناپاک و شوم عقاید وهابی را در کشورهای اسلامی پاشید، شخصی به نام محمدبن عبدالوهاب بود. اما این بدان معنا نیست که


اومبتکر این تفکر باشد، بلکه قرن‌ها قبل از او این عقاید یا برخی از آنها توسط افرادی مثل ابومحمد بَربهاری عالم معروف حنبلی در قرن 4 ه ق


مطرح شده بود. که وی زیارت قبور را منع کرد و این کار به سختی مورد انکار خلیفه عباسی قرار گرفت[1]


از دیگر افرادی که به نحوی معتقد به برخی عقاید وهابی بود شخصی به نام عبدالله بن عُکْبَری معروف به ابن بَطّه متوفی سال 387 ه ق، می‌باشد.


ابن بطه زیارت و شفاعت پیامبر(ص) را انکار کرده و معتقد بود که سفر برای زیارت قبر پیامبر(ص) ، سفر معصیت می‌باشد. و به همین جهت نماز را


در این سفر باید تمام خواند و قصد شکستن آن جایز نیست. و همچنین عقیده داشت که هر کس سفر بعنوان زیارت قبور انبیاء صالحین را عبادت


بداند عقیده او مخالف سنت پیامبر (ص) و بر خلاف اجماع می‌باشد[2]. از دیگر کسانی که قبل از محمد بن عبد الوهاب به پاره‌ای از عقاید او


پرداخته و محمد بن عبدالوهاب بیشتر عقاید خود را از او گرفته بود شخصی به نام احمد بن تیمیه است. ابن تیمیه از علماء حنبلی بود که در قرن 8


و 7 هجری قمری می‌زیست. او همانند حنابله نه تنها علم کلام را مردود می دانست، بلکه متکلمان را اهل بدعت معرفی می‌کرد.


ابن تیمیه علاوه بر اینکه از عقاید حنابله حمایت می‌کرد عقاید جدیدی را نیز به آن افزود اما به هر جهت افکار ابن تیمیه از همان اول مورد انتقاد


شدید علماء اهل سنت و شیعه قرار گرفت که می توان از " ذهبی" که از علماء هم عصر ابن تیمیه است نامبرد. او که در نامه‌ای به نکوهش ابن


تیمیه پرداخته بود و از وی خواسته بود تا در مقابل روایات صحیح تسلیم باشد، به او چنین می‌نویسد: " حال که در دهه هفتاد از عمرت هستی و


کوچ کردنت از این عالم نزدیک است آیا موقع آن نرسیده که توبه و انابه کنی"[3]


 


عقاید وهابیان


بعد از گذشت حدود 5 قرن از مرگ ابن تیمیه محمدبن عبدالوهاب که عقایدش متأثر از عقاید ابن تیمیه بود ظهور کرد در رابطه با عقاید محمدبن


عبدالوهاب و پیروان او یعنی وهابیان باید بگوییم که وهابیت و محمدبن عبدالوهاب بر اساس بینشی که از توحید خداوند[4] داشتند اکثر آداب و


رسوم را که در بین مسلمانان رواج داشت و اسلامی هم بود شرک به خدا و معتقدین به آنها را کافر دانستند به گونه‌ای که در نهایت همه مسلمانان


غیر وهابی را مشرک و کافر و خون و مالشان را مباح می شمردند.


در مقام بیان عقاید وهابیان باید به این نکته توجه داشته باشیم که عمده عقاید وهابیان جانب سلبی و نفیی دارد و بعبارت دیگر مشتمل بر نفی عقاید


دیگر مذاهب و فرق اسلامی و کفر و شرک و بدعت بودن آن عقاید می‌باشد. برخی از عقاید وهابیان که بر نفی دیگر عقاید دلالت می‌کند و وهابیان


معتقدین به آنها را مشرک و کافر می‌دانند عبارتند از:


1- توسل به اولیاء الهی و طلب شفاعت از ایشان


2- تعمیر و زیارت قبور اولیاء الهی


3- تبرک جستن و استشفاء به آثار اولیاء خداوند


4- سفر کردن به قصد زیارت پیامبر و اهل بیت علیهم السلام


5- ساختن مسجد و آرامگاه در کنار قبور و نذر نمودن بر اهل قبور


6- خداوند را به حق و مقام الهی قسم دادن


7- اعتقاد داشتن به سلطه غیبیه ایشان و در بطن اصول وهابیت تندرو اموری نهفته است که قابل بقاء و دوام به‌خصوص در دنیای امروز نیست.


 


این اصول عبارتند از:[5]


1- خشونت فوق‌العاده        


2- تحمیل عقیده     


3- تعصب شدید و افراطی


4- عدم آشنایی با ارزشهای فرهنگی       


5- جمود و مخالفت با هر پدیده نوین


6- ضعف منطق و برداشتهای نادرست از برخی واژه‌های قرآنی: که بعنوان مثال به برخی از آنها اشاره می‌کنیم.


الف) شرک و مشرک: شرک و مشرک مؤلفه ای است که می توان سر نخ آن را در تمامی عقاید دیگر وهابیت پیدا نمود. چون اهم دلیلی که بر رد


دیگر عقاید می‌آورند از طریق مفهوم شرک است. شرک از دیدگاه وهابیت، عبارت ا ست از: شریک قائل شدن برای خداوند و استقلال دادن به غیر او.


طبق دین دیدگاه استمداد از انبیاء و توسل به اولیاء، بوسیدن و زیارت قبور ائمه معصومین علیهم السلام و پیامبر (ص) شرک و موجب بدعت در


دین است. و از دیدگاه وهابیت شیعه مشرک است یا نوعی شرک در عقاید او رسوخ کرده است. بنابراین حقیقت شرک عظیم آن است که کسی را


همتای خدا و هم طراز او در خالقیت و مالکیت و ربوبیت و عبادیت بدانیم.[6]


ب) لفظ اله در لا اله الا الله: اعتقاد به توحید عبادی و اینکه بر اساس کلمه لا اله الا الله خداوند تنها موجودی است که لیاقت و شأنیت عبادت را


دارا بوده و بایستی پرستش شود و معبودیت غیر او موجب شرک می‌شود قطعاً جزء معتقدات همه افراد مسلمان و بالخصوص همه موحدان و مؤمنان


است. اما آنچه که باعث شده وهابیان غیر خود را مشرک بدانند عدم برداشت صحیح از مفهوم توحید عبادی است. تصور شیخ الاسلام وهابیان این


است که " اله" فقط بمعنی " معبود" است، بنابراین جمله لا اله الا الله که شعار پیامبر اسلام (ص) و مسلمین جهان بوده و هست، فقط ناظر به


توحید در عبادت است. یعنی هیچ معبودی جزء خداوند یگانه نیست و به این ترتیب نظر به نفی شرک در خلقت و رازقیت و ربوبیت و غیر اینها


ندارد، زیرا مشرکان جاهلی توحید در خالقیت و رازقیت و ربوبیت را قبول داشتند و تنها مشکل آنها عدم توحید در عبادت بود چون غیر خدا را


پرستش می‌کردند. اما بر خلاف تصور وهابیان، مشرکان عرب تنها گرفتار شرک در عبادت نبودند، چونکه " اله" در همه جا بمعنی معبود نیست


بلکه گاه بمعنای " خالق" است. اما وهابیان روی علاقه‌ای که نسبت به برداشت خودشان از مسأله توحید و شرک داشته‌اند از کنار آیات دیگر


قرآن که برخلاف برداشت آنها بوده، به سادگی گذشته و آنها را نادیده گرفته اند، با اینکه بسیاری از آنها حافظ قرآن بودند اما متأسفانه آنرا


بدرستی درک کرده و نفهمیده‌اند.[7]


ج) عبادت: سومین واژه قرآنی که وهابیان برداشت نادرستی از آن دارند، عبادت است. آنها به صراحت می‌گویند که اگر کسی سراغ صالحان برود که


آنها برای او نزد خداوند شفاعت کنند مصداق آیه شریفه (3/ زمر) می‌شود : که در قرآن آمده: ( ألا لله الدّین الخالص و الذین اتخذوا من دونه


اولیاء ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله . . . ) ولی آنها به این نکته توجه ندارند، که عیب کار مشرکان این نبود که طالب شفاعت می‌کردند، بلکه


مشکل کار آنها این بود که برای شفاعت آنها را پرستش و عبادت می‌کردند.[8]


د) شفاعت: حقیقت این است که اصل مسأله شفاعت ضمن آیات فراوانی از قرآن مجید به اثبات رسیده و به اجماع علمای اسلام از مسلمات است و


حتی وهابیها هم منکر آن نیستند نکته دیگر عدم امکان شفاعت شفیعان بدون اذن خدا نیز از مسلمات است. اما اختلاف در این است که علمای اسلام


( غیروهابی) می‌گویند : تقاضای از پیغمبر(ص) نسبت به چیزی که خدا به او داده (مقام شفاعت) کار شایسته‌ای است و نه تنها مخالف توحید نیست


بلکه مؤید آن نیز است. ولی وهابیها می‌گویند اگر از او تقاضای شفاعت کنی کافر و مشرک و مباح الدم و المال می‌شوی. زیرا قرآن می‌گوید :


مشرکان عرب هم می‌گفتند ما بتها را بدین جهت عبادت می‌کنیم تا شفیعان ما نزد خدا باشند و کار شما در مورد طلب شفاعت از معصومین (ع) مانند


کار مشرکان است. اما جواب اینست که ما پرستش معصومین را نمی‌کنیم در حالیکه بت‌پرستان بتها را پرستش می‌کردند.


ه) مفهوم دعا: از جمله واژه هایی است که وهابیون تندرو در آن سخت در اشتباهند و بر همین حکم، کفر بسیاری از مسلمانان را صادر کرده‌اند.


صَنْعانی از طرفداران افکار محمدبن عبدالوهاب در کتاب تَنْزیُه الاعتقاد عبارتی دارد که ترجمه اش عیناً چنین است :   " خداوند دعا" را عبادت


نامیده و فرموده: " مرا بخوانید تا ا ستجابت کنم شما را و دعای شما را بپذیرم و کسانی که از عبادت من تکبّر ورزند با خواری وارد جهنم


می‌شوند" بنابراین کسی که پیامبر (ص) یا صالحی را برای انجام چیزی بخواند مثل اینکه بگوید برای برآمدن حاجتم شفاعت کن و یا مانند آن،


پیامبر (ص) یا آن فرد صالح را دعا کرده (فراخوانده) و چون دعا عبادت بلکه مغز عبادت است چنین کسی غیر خدا را عبادت کرده و مشرک شده


است.


ولی باید گفت که این فراخوانی و دعا اگر در امور عادی باشد موجب کفر نمی‌شود بلکه گوینده آن وظیفه را انجام داده است و گاه از طریق غیر


عادی و معجزات است که این بر دو قسم است: 1) گاه با اعتقاد و استقلال غیر خدا در تأثیر است که شرک می‌باشد 2) و گاه از شخص بزرگی


می‌خواهیم که از خدا برای ما چیزی بخواهد که این نه تنها شرک نیست بلکه توحید انسان کامل است.[9]


 


ابن تیمیه و عقاید او


از آنجا که پایه و اساس عقاید و افکار محمدبن عبدالوهاب برگرفته از عقاید ابن تیمیه می‌باشد لازم دیدیم تا مطالبی را در باره زندگی و عقاید ابن


تیمیه بیان کنیم تا بتوانیم بهتر چهره مؤسس فرقه وهابیت را مورد بررسی قرار دهیم. ابوالعباس احمدبن عبدالحلیم حرّانی که به ابن تیمیه شهرت


داشت در یکی از نقاط شام به نام " حرّان" متولد شد و تا هفت سالگی در آنجا زندگی کرد اما پس از حمله مغول خانواده او مجبور به ترک وطن


گشته و در شام اقامت گزیدند. و پدر او یک روحانی حنبلی بود که در فقه و عقاید از احمدبن حنبل پیروی می‌کرد و به همین جهت بود که


پسرش را به مدرسه حنابله فرستاد تا فقه حنبلی را فرا گیرد. ابن تیمیه تا سال 698 ق در شام بسان یک روحانی حنبلی می‌زیست و تا این زمان


لغزشی از او سر نزده بود و از این پس بود که رساله‌ای با عنوان " الرساله الحمویه" نوشت که آثار انحراف در عقایدش آشکار شد. وی این رساله


را در پاسخ به سؤال مردم حماة نوشت که با وجود آیات صریح قرآن مانند " لیس کمثله شیء" و " هو معکم أین ما کنتم" خرق اجماع کرده و


آشکارا گفت " خدا فوق آسمانهاست و بر عرش خود تکیه کرده است"


اگر بخواهیم عقاید ابن تیمیه را مورد بررسی قرار دهیم باید بیان کنیم که عقاید وی عمدتاً نفی عقاید و اعمال مسلمین و متهم کردن آنها به شرک


است ما در اینجا به بعضی از عقاید او اشاره می‌کنیم:


1- صفات خبری را که در قرآن و احادیث از آنها خبر داده شده مانند وجه، ید، استواء بر عرش، و مانند اینها را بر معنای لغوی و عرفی حمل نموده


و این صفات را از صفات حقیقی خداوند دانسته و قائل شده که خداوند بذاته بر عرش قرار دارد در حالیکه هیچ‌یک از مذاهب چهار گانه اهل سنت


و شیعه این مسئله را قبول ندارند.


2- سفر برای زیارت قبر پیامبر اکرم (ص) حرام است و کیفیت زیارت پیامبر (ص) با کیفیت زیارت اهل قبور تفاوتی ندارد.


3- هر نوع سایبان بر قبور حرام است.


4- شفاعت و توسل به پیامبر (ص) و اولیاء الهی بدعت و شرک است.


5- سوگند به پیامبر (ص) و قرآن و یا سوگند دادن خداوند به آنها شرک می‌باشد.


6- برگزاری مراسم جشن و شادی در تولد پیامبر (ص) و اولیاء دین بدعت بشمار می‌آید. ابن تیمیه با وجود داشتن چنین عقایدی و با همه عناد و


تعصب گمراه کننده ای که در سراسر وجودش بود به خاطر مصلحت اندیشی در امر مسلمین می‌گوید: « هر کس با موافقان من دوست و با مخالفان


من دشمن باشد ولی میان گروه مسلمانان تفرقه ایجاد کند و در مسائل نظری و اجتهادی مخالفین را تکفیر و تفسیق نماید و کشتن آنها را حلال


بداند، خود از افراد تفرقه انگیز و اهل خلاف است»[10] و بر همین اساس است که طرفداران ابن یتیمه وهابیت را یک گروه تفرقه انگیز می‌دانند.


حال باید دید چه چیزی سبب شده که محمدبن عبدالوهاب که عقاید خود را از ابن تیمیه گرفته است این سخن او را نادیده گرفته و به تکفیر همه


فرق مسلمین مخالف خود پرداخته است و کشتن و قتل و غارت آنها را حلال شمرد.


ابن تیمیه سرانجام از طرف حاکم وقت، محکوم و به زندان افتاد و آتش این بدعتها با مرگ او در زندان فرو نشست. آری ابن تیمیه از بین رفت اما


افکار و عقاید زهرآگینش در زیر خاک مدفون گردید تا اینکه پس ا ز حدود 5 قرن توسط محمدبن عبدالوهاب و با همکاری آل سعود از زاویه انزوا


و گمنامی درآمد و با حمایت آنها از عقاید ابن تیمیه و تأکید بر عقاید محمدبن عبدالوهاب و قدرت شمشیر و حمایت دشمنان اسلام موجی نو از


تفرقه در بین مسلمین بوجود آمد و از همین روست که می توان وهابیت را صرفاً یک جنبش سیاسی دانست که به خاطر رسیدن به اهداف موردنظر


قالب دینی و مذهبی به خود گرفته است.


 


محمدبن عبدالوهاب مؤسس فرقه وهابیت:


محمدبن عبدالوهاب که خود را مسلمانی حنبلی و فردی روشنفکر مذهبی معرفی می‌کرد در سال 1115 ه ق در شهر عُیَیْنیّه از شهرهای نجد به دنیا


آمد. او از زمان کودکی به مطالعه کتب تفسیری کلامی و حدیثی علاقه داشت و فقه حنبلی را نزد پدرش که از علماء شهر نجد و قاضی این شهر


بود، درس گرفته بود.


محمد بن عبدالوهاب از همان آغاز جوانی بسیاری از اعمال مردم نَجْد را زشت می شمرد و در سفری که به زیارت خانه خدا رفت پس از انجام


مناسک حج راهی مدینه شد و در آنجا بود که توسل مردم به قبر پیامبر(ص) را انکار کرد. وی سپس به نَجْد بازگشت و از آنجا به بصره رفت و در


بصره به مخالفت با عقاید و اعمال دینی مردم پرداخت ولی مردم بصره وی را از شهر خود بیرون راندند. همْفر جاسوس انگلیسی که او را در شهر


بصره دیده بود درباره ویژگیهای او در خاطراتش می‌نویسد: « او - محمدبن عبدالوهاب - جوانی بسیار بلند پرواز و تندخو بود و از حکومت


عثمانی انتقاد می‌کرد . . . محمد فهم خود را از قرآن و سنت تقلید می‌کرد و نظرات بزرگان را نه تنها بزرگان زمان خود، از مذاهب چهارگانه، بلکه


آرای ابوبکر و عمر را به نقد می‌کشید و اگر نظراتش با نظرات آنها متفاوت بود، گفته های آنان را به چیزی نمی‌گرفت»[11] نتیجه این رفتار


محمدبن عبدالوهاب، باعث بیرون رانده شدن او از شهر بصره شد. در اواخر عمر پدر محمدبن عبدالوهاب، بین او و پدرش به خاطر همین عقایدی که


داشت نزاع پیش آمد، اما پس از مرگ پدر تخطئه عقاید مذهبی مردم از طرف محمدبن عبدالوهاب شدت گرفت. در همین زمان عثمان بن حَمدبن


مَعْمَر رئیس و حاکم شهر عُیَیْنیّه به خاطر پیروی کردن مردم از خویش به حمایت محمدبن عبدالوهاب که خود از طرفدارانی برخوردار بود پرداخت،


اما به سبب نامه‌ای که از سلیمان بن حَمْد، امیر إحساء به دست عثمان رسید (که در آن نامه آمده بود تا محمدبن عبدالوهاب را به قتل برساند و گرنه


خراجی را که برای او از طرف حاکم احساء فرستاده می‌شد قطع خواهد گردید) دست از حمایت محمدبن عبدالوهاب کشیده و چون توان کشتن او را


نداشت عبدالوهاب را از شهر عُیَیْنیّه اخراج کرد. محمدبن عبدالوهاب بعد از شهر عُیَیْنیّه رهسپار شهر دِرعیّه یکی از شهرهای نَجْد شد، که حاکمش


محمدبن سُعود بود. محمدبن سُعود که به دنبال گسترش نفوذ خود بود از محمدبن عبدالوهاب استقبال کرده و با یکدیگر عقد اتحاد بستند.


در این پیمان قرار شد ابن سُعود زمام حکومت را در دست گیرد و رشته دعوت و بخش دینی به عهده محمدبن عبدالوهاب باشد. و در همین راستا


بود که محمدبن عبدالوهاب با دختر محمدبن سُعود ازدواج کرد. و نتیجه این پیمان این شد که بعد از مدت کوتاهی بر بخش بزرگی از نَجْد که دارای


شهرهای متعددی بود، مسلط شدند و هر کس که با عقاید وهابیت مخالفت می‌کرد از دم تیغ گذرانده و اموالش را به غارت می بردند، زیرا مخالف


عقیده وهابیت را کافر و مَهْدُور الدم می‌دانستند.


و پس از آنکه وهابیان شهر ریاض را فتح کردند و دامنه حکومتشان وسعت یافت و راهها امن شد، محمدبن عبدالوهاب کارهای مردم و اختیار اموال


و غنائم را به عهده عبدالعزیز پسر محمدبن سُعود گذارد و خود به عبادت و تدریس پرداخت. اما عبدالعزیز و پدرش دست از او برنداشته و تمامی


کارهای خود را با نظر و دستور وی انجام می‌دادند تا اینکه محمدبن عبدالوهاب در سال 1206 ه ق از دنیا رفت.


این دوران از تاریخ وهابیت را می توان اولین نقطه ورود آن (عقیده وهابیت) به مسائل حکومتی و عرصه اجتماع دانست که با کمک همین


حکومت توانست از انزوا در آمده و به گسترش و ترویج افکار خود بپردازد.


 


وهابیت و انگلیس[12]


زمانیکه دولت عثمانی ضعیف شده بود و قدرتش رو به کاستی گذاشته بود، دشمنان و بالخصوص انگلیسیها که به دنبال ضربه زدن به مسلمانان


بودند به این فکر افتادند تا با از بین بردن مبانی اعتقادی ایشان ضربات سختی را به جامعه اسلامی وارد سازند. هدف اصلی آنها ایجاد تفرقه بین


مسلمانان و سپس نابودی آنان بود، انگلیسیها برای از بین بردن وحدت اسلامی ( رکنی که مورد سفارش خداوند در قرآن کریم در آیه شریفه 103


سوره آل عمران : واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا . . . می‌باشد.)


تلاش زیادی کردند از جمله کارهائی را که آنها در این زمینه انجام دادند می توان ایجاد فرقه وهابیت توسط یکی از جاسوسهای خود بنام مستر


هِمفر را نام برد. زمانیکه همفر بعنوان جاسوس به کشورهای اسلامی (ترکیه، عراق، مصر، ایران و حجاز و . . . ) سفر می‌کرد و با بعضی از علمای


اسلامی مذاهب مختلف آشنا شد و از بعضی از آنها درسهای اسلامی آموخت وی در طول مدت حضورش در کشورهای اسلامی بصورت مداوم


گزارشهایی را در رابطه با عقاید، تفکرات و وضعیت موجود حکومت عثمانی و مردم در اختیار وزارت مستعمرات انگلیس قرار می‌داد. بعد از آنکه


گزارشهای خوبی را از وضعیت و عقاید مسلمین برای سران وزارت فرستاد، در یکی از بازگشتهای خود به انگلستان، وزارت او را توصیه به


خواندن کتابی 1000 صفحه‌ای با نام چگونه اسلام را در هم بکوبیم، کرد که محرمانه بوده و در آن نقاط ضعف و قوت مسلمین و راه افزودن نقاط


ضعف مسلمین و از بین بردن نقاط قوت آنها اشاره شده بود که همفر در کتاب خاطرات خود آنها را به صورت مختصر بیان کرده و ما در اینجا برخی


از نقطه ضعفهایی را که در این کتاب آمده را بیان می‌کنیم:


1- اختلاف میان شیعیان و سُنّیان با اختلاف بین حکومتها و مردم، اختلاف میان حکومتهای ترک و فارس، اختلاف میان عشایر و اخلاف بین عالمان


و حکومت.


2- نادانی و بی سوادی که به جز اندکی همه مسلمانان را فرا گرفته است.


3- خمودی جانها، نبودن شناخت و آگاهی.


4- رها کردن کلی دنیا و سمت دادن همه تلاشها به سوی آخرت.


5- دیکتاتوری حاکمان و استبداد فراگیر.


6- ناامنی راهها و قطع رفت‌وآمد جز اندکی از راهها.


7- آشفتگی اوضاع بهداشت عمومی به گونه‌ای که طاعون و وبا پی‌در‌پی بر آنان هجوم می‌آورد و هر بار ده‌ها هزار را طعمه خود می‌نمایند.


8- ویرانی کشورها، انهدام دشتها، بسته شدن رودها و کمی کشتزارها.


9- از هم پاشیدگی در همه امور بگونه ای که هیچ نظام، قانون و مقرراتی وجود ندارد؛ اگر چه بسیار به قرآن افتخار می‌کنند اما به دستورات آن


عمل نمی‌نمایند.


10- پاشیدگی ویران کننده اقتصاد به گونه‌ای که فقر همه جا را در بر گرفته است.


11- نداشتن ارتش منظم و سلاح کافی و در نتیجه نابسامانی ناشی از آن.


12- کوچک شمردن زنان و پایمال کردن حقوق آنان.


13- آلودگی بازارها، خیابانها، همه چیز و همه جا.در این کتاب پس از بیان هر نقطه ضعف یادآوری می‌شود که مقررات اسلام عکس آنست و باید


مسلمانان را در نادانی نگه داشت تا به حقیقت ینشان باز نگردند. در این کتاب آمده است که اسلام:


1- به اتحاد، دوستی و کنار گذاشتن اختلافات فرمانشان می دهد؛ در قرآن آمده است : «همگی به ریسمان الهی چنگ زنید».


2- به آنها دستور می‌دهد که دانش بیاموزند؛ در حدیث است: « آموختن دانش بر هر زن و مرد مسلمان واجب است».


3- دستور می‌دهد که آگاه باشند؛ قرآن میگوید: « در زمین گردش کنید».


4- آنها را به دنیا خواهی فرمان می‌دهد؛ قرآن می‌گوید: « برخی از آنها می گویند، پروردگارا در دنیا و آخرت به ما خوبی عطا کن».


5- آنها را به مشورت فرا می خواند؛ در قرآن آمده است: « در امورشان مشورت کنند».


6- آنها را به ساختن راهها دستور می دهد؛ در قرآن است: « در پستی و بلندیهای زمین گام بردارید».


7- آنها را به حفظ بهداشت و سلامتی فرا می‌خواند؛ در حدیث است: « دانشها چهار گونه اند: فقه برای نگهداشت ادیان، پزشکی برای نگهداشت


بدُنْها، نَحْو برای نگهداشت زبان و نجوم برای نگهداشت نجوم».


8- آنان را به آبادانی می خواند؛ در قرآن است که: « همه آنچه را در زمین است برای شما آفرید».


9- آنان را به نظم و ترتیب دستور می دهد؛ در قرآن آمده است که: « از هر چیزی به اندازه رویاندیم» و در حدیث است که:      « سفارش می‌کنم


شما را به نظم در کارهایتان».


10- دستور میدهد که اقتصاد توانایی داشته باشند: در حدیث است که « هر که معاش ندارد، معاد هم ندارد».


11- آنان را بر داشتن لشکریان قوی و سلاح امر می‌نماید؛ در قرآن است که: « آنچه می‌توانید برای مبارزه با ایشان بکار ببرید».


12- آنان را به حرمت داشتن زنان می خواند؛ در قرآن آمده است که: « برای زنان همانند وظائفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایسته‌ای قرار داده


شده است».


13- آنان را به پاکی و پاکیزگی فرا می‌خواند: « در حدیث است که « پاکیزگی نشانه ایمان است».


اما نقطه‌های قوت آنها که در کتاب آمده و دستور به از میان بردن آنها داده شده است:


1- قومیتها، سرزمینها، زبانها، رنگها و گذشته کشورها برای آنها اهمیتی ندارد.


2- ربا، احتکار،زنا، شراب و [گوشت] خوک برای آنان حرام شده است.


3- بسیار به عالمانشان دلبستگی دارند.


4- بسیاری از اهل تسنن خلیفه را گرامی می‌دارند و او را بسان پیامبرشان می‌پندارند و بر این باورند که پیروی از او همچون پیروی از خدا و


پیامبر واجب است.


5- جهاد را واجب می‌دانند.


6- شیعیان، غیرمسلمان را - دارای هر باوری که باشد - نجس میدانند.


7- بر این باورند که اسلام سربلند است و والاتر از آن چیزی نیست.


8- شیعیان کلیسا سازی را در کشورهای اسلامی حرام میدانند.


9- بیشتر مسلمانان بر این باورند که یهودیان و مسیحیان باید از جزیره العرب بیرون رانده شوند.


10- به عبادتهایی چونان نماز، روزه و حج بسیار اهتمام می‌ورزند.


11- شیعیان خمس دادن به عالمانشان را واجب میدانند.


12- به باورهای اسلامی بسیار دل بسته‌اند.


13- فرزندانشان را به دقت و با روش پدران و نیاکانشان تربیت می کنند، بگونه ای که جدا کردن فرزندان از پدران ممکن نیست.


14- زنانشان در حجاب سختی هستند که فساد به آنها راه نمی‌یابد.


15- هر روز بارها برای نماز جماعت گرد هم می‌آیند.


16- برای پیامبر، خانواده‌اش و نیاکانش مقبره هایی دارند که محل گرد آمدن و رهسپار شدن آنهاست.


17- در میان آنان بسیار کسانند که وابسته به پیامبراند - فرزندان اویند - یادآور پیامبراند و او را در برابر دیده‌ها زنده نگاه میدارند.


18- شیعیان حسینیه هایی دارند که در زمانهای خاصی در آنها گرد می‌آیند و سخنران ایمان را در وجودشان قوت می‌بخشد و آنها را به کارهای


نیک تشویق می‌کند.


19- امر به معروف و نهی از منکر بر ایشان واجب است.


20- ازدواج، زیادی فرزندان و تعداد همسران بر ایشان مستحب است.


21- به باور آنان هر کس انسانی را مسلمان کند برایش بهتر از آن است که همه دنیا را داشته باشد.


22- به عقیده آنان، « هر کس سنت نیکویی بگذارد پاداش هر که را بدان عمل کند خواهد گرفت».


23- آنان بر قرآن و حدیث بسیار ارزش می نهند و پاداش پیروی از آن را بهشت می‌دانند.


این کتاب همچنین به افزودن نقاط ضعف و از میان بردن نقطه‌های قوت، سفارش می‌نماید و دلیلهای کافی را هم برای اینکار آورده است.


کتاب در بخش افزودن نقطه‌های ضعف می‌گوید:


1- اختلافها را می‌توان با افزایش بدبینی میان گروههای درگیر و نیز انتشار کتاب هایی که از این یا آن گروه بد می گوید، انبوه کرد. پول کافی هم


باید برای این ویرانگری و پراکندگی خرج نمود.


2- نادانی را می توان با جلوگیری از گشایش مدارس و انتشار کتابها نگاه داشت، و آتش زدن کتابها، تشویق مردم بر اینکه فرزندانشان را به


مدارس دینی نفرستند - با اتهام به عالمان دینی - همه می‌توانند به این هدف کمک کنند.


3و4- آنها را می توان در یک حالت ناآگاهی نگاه داشت؛ برای این کار باید از بهشت بسیار گفت؛ آنان را نسبت به زندگی دنیا بی مسئولیت


قلمداد نمود؛ حلقه‌های صوفیه را گسترش داد؛ کتابهایی را که به زهد فرا می‌خواند ترویج نمود؛ همچون کتاب احیاء العلوم غزالی، منظومه‌های مثنوی


و کتابهای ابن عربی.


5- دیکتاتوری حکومتها را می توان با « سایه خدا در زمین» نامیدن آنها نیرومندتر کرد. باید وانمود کرد ابوبکر، عمر، عثمان، علی، بنی امیه و بنی


عباس همه با زور و شمشیر به حکومت رسیدند و حکومت فردی داشتند. ابوبکر با شمشیر عمر و تهدید او به حکومت رسید، و خانه‌های کسانی


همچون فاطمه دختر محمد (ص) که سر به فرمان ننهادند به آتش کشیده شد. عمر به وصیت ابوبکر خلیفه شد؛ خلافت عثمان به حکم عمر بود، علی


را انقلابیها به حکومت برگزیدند؛ معاویه با نیروی شمشیر حاکم شد و بنی امیه حکومت را از او به ارث بردند، سفاح خلافت را با شمشیر به چنگ


آورد و بنی عباس حکومت را به میراث از او گرفتند. اینها همه نشان می دهد که حکومت در اسلام استبدادی است.


6- می توان راهها را همچنان نا امن نگاه داشت؛ حکومتها را از مجازات دزدان بازداشت، دزدان را تقویت نمود؛ به آنها سلاح داد و آنان را به دزدی


و بر هم زدن نظم تشویق نمود.


7- با پراکندن باور قضا و قدر در میان آنها، می توان نابسامانی بهداشتی آنها را افزود و گفت که اینها همه از خداست و درمان، هیچ سودی ندارد،


مگر خدا در قرآن [از زبان حضرت ابراهیم (ع)] نمی‌گوید: « او به من غذا و آب میدهد و اگر بیمار شوم همو شفایم میدهد» و مگر نمی‌گوید: « او


مرا می میراند و آنگاه همو زنده‌ام می‌کند» لذا شفا به دست خداست، مرگ به دست خداست و بدون خواست او نه هیچ راهی برای شفاست و نه


گریزی از مرگ که در قضا و قدر اوست.


8- چنان که در بخشهای 3 و 4 گفته شد میتوان این ویرانی و نابسامانی را همچنان نگاه داشت.


9- هرج و مرج را می توان حفظ کرد، باید این اندیشه را گسترش داد که اسلام یک دین عبادی است؛ سازماندهی ندارد. محمد (ص) و جانشینانش


هیچ‌یک وزیر، نظام، اداره و قانون نداشتند.


10- درهم ریختگی اقتصادی، نتیجه طبیعی آشفتگیهای پیش گفته است. آتش زدن فرآورده های کشاورزی، غرق کردن کشتیهای بازرگانی، به آتش


کشیدن بازارها، شکستن سدها که آب در شهرها و کشتزارها می‌افکند و ریختن سم در آبهای آشامیدنی این درهم ریختگی را می افزاید.


11- حاکمان را می توان به فساد، شرابخواری، قمار و ریخت و پاش داراییها در امور شخصی تشویق کرد تا چیزی برای سلاح و مخارج ارتش باقی


نماند.


12- می توان شایع کرد که اسلام زن را تحقیر می‌کند مگر در قرآن نیامده است که « مردان سرپرست زنانند» و مگر در سنت نیست که « زن همه


شرّ است».


13- آلودگی و ناپاکی بطور طبیعی پیامد کم آبی است. باید با هر نیرنگی از افزایش آب جلوگیری کرد.


اما سفارشهای کتاب برای از بین بردن نقطه‌های قوت:


کتاب به موارد زیر اشاره کرده است از جمله:


1- زنده کردن فریادهای قومی، سرزمینی، زبانی، نژادی و مانند اینها در میان مسلمانان چنان که باید به مسلمانان سفارش کرد که به تمدن گذشته


کشورهای خود و قهرمانان پیش از اسلام توجه کنند، همچون زنده کردن فرعونها در مصر، دو گانه پرستی در ایران، تمدن بابلی در عراق و دیگر


مواردی‌که در کتاب به شرح آمده است.


2- پراکندن چهار چیز ضروری است؛ شراب، قمار، زنا و گوشت خوک. آشکارا یا نهانی. کتاب به همکاری با یهودیان، مسیحیان، مجوس و صائبان -


جمعی از اهل کتابند - که در سرزمینهای اسلامی زندگی می‌کنند، فرا می‌خواند تا این امور زنده نگه داشته شود، از وزارت مستعمرات می‌خواهد تا


از خزانه خود برای کارمندانی که این امور را می پراکنند حقوق مشخص نماید. هر که توانست این امور را گسترده و همه گیر کند به او جایزه دهد


و تشویق نماید. کتاب از نمایندگان دولت بریتانیا می‌خواهد که آشکار یا پنهان از این امور پشتیبانی کنند، و هر اندازه پول که لازم است هزینه


نمایند تا از مجازات عاملان نشر این کارها جلوگیری شود. کتاب همچنین سفارش می‌کند از ربا به هر شکل ترویج شود، این کار افزون بر آنکه


اقتصاد ملی را ویران میکند، مسلمانان را در شکستن قوانین قرآن جرأت می‌بخشد. هر که یک قانون را بشکند شکستن دیگر قانونها نیز برایش


آسان می‌شود . کتاب توصیه می‌کند که به مسلمانان گفته شود تنها ربای مضاعف، بر مسلمانان حرام است زیرا قرآن می‌گوید: « ربا را دو چندان و


افزوده نخورید» و همه گونه‌های ربا حرام نیست.


3و4- پیوستگی مردم با عالمان دینی را باید کاست و برخی مزدوران را جامه عالمان پوشاند. آنگاه اینان همه گونه کار بد انجام دهند تا مردم به هر


عالم دینی مشکوک شوند و نتوانند دریابند که این عالم است یا مزدور. گسیل این مزدوران به الازهر، استانبول، نجف و کربلا بسیار مناسب است.


یکی از راههای کاهش دلبستگی مردم به عالمان دینی؛ گشایش مدارسی است که مزدوران وزارت در آن کودکان را به گونه‌ای بپرورند که عالمان


و خلیفه را دوست نداشته باشند. بدیهای خلیفه و خوشگذرانیهای او را باز گویند، به آنها بیاموزند که خلیفه اموال مردم را در راه فساد و هوسرانی


خرج می‌کند و او به هیچ روی همچون پیامبر نیست.


5- تردید برانگیختن در امر جهاد و شناساندن آن بعنوان مسئله‌ای که مربوط به زمان خاصی بوده و مدت آن سپری شده است.


6-باید اندیشه نجس بودن کافران از جانهای شیعیان بیرون راند و گفت که قرآن می‌گوید : « غذای شما برای آنان حلال است و غذای آنان برای


شما حلال» و دیگر اینکه یک همسر پیامبر، یهودی بوده است به نام صفیه، و همسر دیگرش مسیحی بوده، به نام ماریه ونمی توان همسران پیامبر


را نجس دانست.


7- مسلمانان باید باور کنند که منظور پیامبر از اسلام، همه ادیان است چه نصرانیت باشد و چه یهودیت و مقصود تنها پیروان محمد (ص) نیست


زیرا قرآن همه دینداران را مسلمان می‌خواند. در قرآن یوسف پیامبر می‌گوید: « مرا مسلمان بمیران» ابراهیم و اسماعیل می‌گویند: « پروردگارا، ما را


مسلمان نما و از فرزندان ما نیز امت مسلمانی بیافرین» و یعقوب پیامبر به فرزندانش می‌گوید:    « جز به دین اسلام نمیرید»


8- پیامبر و جانشینانش کلیساها را خراب نکردند و به آنها حرمت نهادند، چرا اینها کلیساها را تحریم می‌کنند. در قرآن آمده است: « اگر خداوند


(شَرّ) برخی از مردم را با برخی دیگر نمی زدود. صومعه ها، کلیساها و عبادتگاهها ویران می‌شد. صومعه ها از آن یهودیان، کلیساها از مسیحیان و


عبادتگاه‌ها از آن مجوسان است. اسلام به مراکز ستایش خدا حرمت می نهد نه اینکه آنها را ویران کند و یا مردم را از آنها باز دارد.


9- باید در این خبر که « یهودیان را از جزیره العرب بیرون رانید، و نیز اینکه دو دین در جزیره العرب گرد هم نمی‌آیند» تردید افکند. زیرا اگر این


روایات درست بود، پیامبر همسران یهودی و مسیحی نداشت. طلحه صحابی پیامبر همسر یهودی نداشت و پیامبر با نصرانیان نجران مذاکره نمی‌کرد.


10- باید مسلمانان را از عبادت باز داشت و در سودمند بودن آن تردید افکند با این دستاویز که خدا از اطاعت انسانها بی نیاز است. باید به سختی


از حج جلوگیری کرد و از هر گردهمائی مسلمانان چون نماز جماعت، و حاضر شدن در مجلسهای حسین و دسته‌های عزاداری چنان که باید آنها را به


سختی از ساختن مساجد، زیارتگاهها، کعبه، حسینیه ها و مدارس باز داشت.


11- باید در خمس تردید افکند و آنرا تنها برای غنیمتهای بدست آمده از جنگ با کفار واجب دانست و نه منافع کسب و کار. گذشته از آن خمس


را باید به پیامبر و امام پرداخت و نه به عالم، دیگر اینکه عالمان با پولهای مردم خانه، قصر، چهارپا و باغ می‌خرند. بنابراین خمس دادن به آنها


شرعی نیست.


12- اسلام را باید دین عقب‌ماندگی و هرج و مرج برشماریم در عقاید مردم تردید ایجاد کنیم و پیوند مسلمانان را با اسلام سست کنیم. و واپس


ماندگی و ناآرامی و دزدی در کشورهای اسلامی را باید به اسلام نسبت دهیم.


13- باید پدران را از پسران جدا کنیم تا فرزندان به پرورش پدران گردن ننهند و تربیت آنان به دست ما بیفتد و ما آنان را از عقیده، تربیت، دینی و


پیوستگی با عالمان دور کنیم.


14- باید زنان را تشویق کنیم که عبا (چادر) از سر بیفکنند زیرا حجاب را خلیفگان بنی عباس رایج کردند و این یک عبادت اسلامی نیست. به


همین جهت، مردم زنان پیامبر را می‌دیدند و زن در همه امور وارد بود. آنگاه که زن عبا (چادر) از سر افکند، جوانان را تشویق کنیم که بسوی آنان


بروند تا فساد در میانشان افتد. در ابتدا باید زنان غیر مسلمان عبا (چادر) از سر بردارند تا زنان مسلمان نیز سر در پی آنان نهند.


15- نمازهای جماعت را باید با نسبت دادن فسق به امام جماعت و آشکار کردن بدیهای او و نیز دشمنی انداختن - با شیوه‌های گوناگون - در میان


امام و پیروانش برافکند.


16- اما زیارتگاه‌ها را باید به بهانه اینکه اینها در زمان پیامبر نبوده و بدعت است، ویران کرد و مردم را از رفتن به اینگونه مکانها بازداشت. باید


در اینکه زیارتگاههای موجود واقعاً از آن پیامبر، امامان و یا صالحان باشد تردید ایجاد کرد. پیامبر در کنار قبر مادرش به خاک سپرده شد؛ ابوبکر و


عمر در بقیع دفن شدند و قبر عثمان مشخص نیست. علی در بصره مدفون گردیده و نجف محل قبر مُغَیره بن شُعبه است، سر حسین در حنانه دفن شد


و مزار خودش معلوم نیست. در کاظمین قبر دو تن از خلیفگان است نه مزار کاظم و جواد از خانواده پیامبر، در طوس قبر هارون است و نه رضا از


اهل بیت. در سامرا قبرهای بنی عباس است نه هادی و عسکری و (سرداب) مهدی از اهل بیت، بقیع را باید با خاک یکسان کرد. چنانکه باید کنبدها


و ضریحهای موجود در همه کشورهای اسلامی را از میان برد.


17- در نسبت خانواده پیامبر به او باید تردید افکند، افرادی که سید نیستند عمامه سیاه و سبز بر سر بگذارند، تا مردم نتوانند آنها را تشخیص دهند


و به خانواده پیامبر بدبین شوند، و در نسبت سادات با پیامبر تردید نمایند چنانکه ضروری است عمامه ها از سر عالمان دین و سادات برداشته شود


تا هم نسبت خاندان پیامبر از میان برود و هم عالمان دینی در میان مردم حرمت نداشته باشند.


18- حسینیه ها را باید با این دستاویز که بدعت هستند و در زمان پیامبر و جانشینانش نبوده اند، مورد تردید قرار داد و ویران کرد، چنانکه مردم را


باید به هر حیله از رفتن به این مکانها بازداشت. سخنرانان را کاهش داد. مالیاتهای ویژه‌ای بر سخنرانی بست که خود سخنران و صاحبان حسینیه


آنرا بپردازند.


19- باید پیام بی بند و باری را در جانهای مسلمانان دمید که هر کس هر کاری بخواهد می‌تواند بکند. نه امر به معروف واجب است و نه نهی از


منکر، نه آموزش احکام، باید به آنها گفت « عیسی به دین خود، موسی به دین خود» و « کسی را در گور دیگری نمی‌گذارند» و امر و نهی به


عهده دولت است نه مردم.


20- کاهش جمعیت لازم است مرد نباید بیش از یک همسر بگیرد باید در راه ازدواج محدودیتهایی پدید آورد، عرب نباید با فارس ازدواج کند.


ترک نیز نباید با عرب ازدواج نماید.


21- باید از دعوت و هدایت به اسلام و گسترش آن جلوگیری کرد باید این اندیشه را گسترش داد که اسلام یک دین قومی است و در قرآن هم


گفته شده « این قرآن یادآوری برای تو و قوم تو است».


22- سنتهای نیکو باید محدود گردند و این کارها به دولت سپرده شوند هیچ‌کس حق نداشته باشد، مسجد، مدرسه و یا مکانی برای کودکان بی


سرپرست بسازد و همینطور دیگر سنتهای خوب و صدقه های همیشگی.


23- باید با این دستاویز که قرآن کم و زیاد شده است در آن تردید افکند و قرآنهای ساختگی که کاستیها و افزودنیهایی داشته باشند توزیع نمود.


باید آیاتی که در آنها از یهود و یا نصاری بدگویی شده برداشته شوند، آیات جهاد و امر به معروف حذف شوند. قرآن به زبانهای فارسی، ترکی و


هندی برگردانده شود در کشورهای غیر عرب از قرائت قرآن به زبان عربی نهی گردد. چنانکه باید اذان، نماز و دعا به زبان عربی در کشورهای غیر


عرب ممنوع شوند. در احادیث نیز می بایست تردید افکند و آنچه در مورد قرآن توصیه شد مانند تحریف، ترجمه و بدگویی، در مورد روایات نیز


باید عمل شود.


وزارت مستعمرات انگلستان با توجه به گزارشات دریافتی از جاسوسان محمدبن عبدالوهاب را که فردی مغرور، هتاک، بلندپرواز، آزاداندیش،


مستقل، ناخشنود ا ز دست عالمان زمانه و همچنین شخصی که ارزشی برای مذاهب چهارگانه قائل نبود و به حکومت عثمانی انتقاد داشت را برگزیده


و با پول و وعده های گزاف او را حاضر به خودفروشی و خیانت به مسلمانان کردند. سپس برنامه دقیقی که قرار بود توسط شیخ محمدبن


عبدالوهاب اجراء شود را به او دادند که عبارت بودند از:


1- تکفیر همه مسلمانان و روا دانستن کشتار آنان، ستاندن اموالشان، بر باد دادن ناموسشان، فروش آنها در بازار برده فروشان و روا دانستن آنکه


مردان مسلمان بعنوان غلام و زنانشان بعنوان کنیز به خدمت گرفته شوند.


2- ویران کردن کعبه با این دستاویز، که این بنا از باقی‌مانده های بت‌پرستی است و جلوگیری از انجام حج و تشویق قبایل به قتل و غارت حجاج.


3- تلاش برای سرپیچی از فرمان خلیفه، تشویق به جنگ با او و گرد آوردن سربازان برای نبرد. جنگ با بزرگان حجاز برای کاهش نفوذ آنان - با


هر وسیله ممکن - نیز ضروری است.


4- ویران کردن گنبدها، ضریحها، مکانهای مقدس مسلمانان در مکه، مدینه و دیگر شهرها به دستاویز شرک و بت‌پرستی همچنین لکه دار کردن


شخصیت پیامبر محمد (ص) و جانشینانش و مردان بزرگ اسلام تا جاییکه امکان دارد.


5- گسترش هرج و مرج و تروریسم در کشورهای اسلامی.


6- انتشار قرآنی تحریف شده که بر اساس حدیثها در آن فزونی و کاستی ایجاد شده باشد.[13] این برنامه به همفر ابلاغ شد و او راهی بصره و از


آنجا به درعیه یکی از شهرهای نَجْد نزد محمدبن عبدالوهاب رفت و فعالیت خود را برای ایجاد فرقه ای ضاله به نام وهابیت بصورت رسمی آغاز


کردند. همفر در رابطه با دیدارش با محمدبن عبدالوهاب در نجد می‌نویسد:[14] آثار ناتوانی را در او دیدم به او چیزی نگفتم اما پس از آن دریافتم


که ازدواج کرده است و اندیشیدم که اینگونه نیرویش کاسته خواهد شد. به او پند دادم همسرش را رها کند و او هم پذیرفت. با هم قرار گذاشتیم


که من خود را به عنوان بنده او معرفی کنم، بنده‌ای که او از بازار خریده، در سفر بوده و اکنون باز آمده است و چنین نیز شد. در بین دوستانش


مشهور شد که من بنده او هستم او مرا در بصره خریده است و من به دستور وی در سفر بوده‌ام و اکنون باز گشته‌ام . مردم مرا به همین گونه


می‌شناختند من دو سال با او بودم و ما زمینه آشکار کردن دعوت را فراهم نمودیم.


در سال 1143 هجری او عزم جزم کرد تا یارانی گرد آورد و فراخوان خود را با واژه‌های مبهم و حرفهای رمزآلود برای نزدیکترین یارانش گفت و به


تدریج دعوتش را گسترش می‌داد. من بر گرد وی گروهی توانمند گرد آوردم که به آنها پول می دادیم؛ هرگاه آنها را در برخورد با دشمنان ناتوان


می‌دیدم، عزمشان را سخت می‌کردم. هر چه دعوتش را بیشتر آشکار می‌کرد دشمنانش افزونتر می‌شدند. گاهی به دلیل فشار شایعه هایی که علیه او


می‌ساختند می‌خواست از راهش بازگردد. اما من اراده او را سخت می‌کردم و می‌گفتم: پیامبر محمد (ص) بیش از این تحمل می‌کرد. این راه


بزرگواری است، هر مصلحی با این‌گونه سختیها و تهمتها روبرو می‌شود.


ما اینگونه با دشمنان در جنگ و گریز بودیم، من برای دشمنان شیخ جاسوسهایی گمارده بودم با پول؛ هر گاه می‌خواستند فتنه‌ای بپا کنند جاسوسها


خبر می‌دادند و ما می‌توانستیم توطئه آنها را در هم شکنیم.


یکبار جاسوسان گفتند برخی از دشمنان شیخ در اندیشه ترور او هستند، وقتی که نقشه آنها را برای ترور شیخ آشکار کردیم کار بر آنها واژگونه


شد و مردم از آنها بیزار گردیدند.


شیخ به من قول داد که هر شش بخش برنامه را انجام خواهد داد؛ وی گفت البته اکنون تنها برخی از آنها را می‌توانم انجام دهم و اینکار را هم کرد.


شیخ بعید می‌دانست که بتواند پس از دست یافتن به کعبه آن را ویران کند، زیرا دستاویز اینکه آنجا مرکزیت بت‌پرستی بوده است مورد پذیرش


مردم نبود. همچنین بعید می‌دانست که بتواند قرآن تازه‌ای درست کند. او از حاکمان مکه و استانبول به سختی هراسان بود. وی می‌گفت اگر ما


سخنی در این دو مورد بگوییم آنان لشکریانی به سوی ما گسیل خواهند کرد که ما توانایی دفاع در برابر آنها را نخواهیم داشت. من عذر او را


پذیرفتنم زیرا همچنان که شیخ می‌گفت زمینه آماده نبود.


پس از سالها کار، وزارت انگلیس توانست « محمدبن سُعود» را هم به سوی ما سوق دهد آنان کسی را پیش من فرستادند که این مطلب را به من


بگوید و لزوم همکاری میان این دو محمد را بیان نماید. دین از محمدبن عبدالوهاب و قدرت از محمدبن سُعود.


تا هم دلهای مردم را به چنگ آورند و هم بدنهایشان را؛ زیرا تاریخ نشان داده است که حکومتهای دینی هم پایدارترند، هم نفوذ بیشتری دارند و هم


ترسناک ترند.


اینچنین شد که قدرت بزرگی در سوی ما گرد آمد. ما درْعیه را پایتخت حکومت و دین تازه قرار دادیم و وزارت، پنهانی حکومت نو را پول کافی


می‌رساند. حکومت تازه، بندگانی خرید که در واقع بهترین کارشناسان وابسته به وزارت بودند. آنها زبان عربی آموخته و جنگهای بیابانی فرا گرفته


بودنند، من و آنان که یازده تن بودند، در اجرای برنامه‌های مورد نیاز همکاری می‌کردیم. و این دو محمد هم در آنجا با برنامه‌های ما پیش می رفتند،


بارها در مواردی‌که وزارت دستور خاصی نداده بود ما خود مسائل را مورد بررسی قرار دادیم.


 








[1] وهابیان ص 17



[2] وهابیان ص 18 و 17



[3] بحوث فی الملل و النحل ج 1 ص 316



[4] کتاب وهابیان ص 135



[5] وهابیت بر سر دور راهی/ آیت الله مکارم شیرازی/ مدرسه الامام علی بن ابیطالب(ع)/ 84/ ص15



[6] پس با توجه به این توضیح توسل به انبیاء و اولیاء و استشفاء تا زمانیکه آنها را مستقل در عبادت و خالقیت ندانسته و فقط آنها را وسیله فرض کنیم، شرک نخواهد بود.



[7] کتاب وهابیت بر سر دوراهی ص93



[8] همان ص 97



[9] برگرفته از کتاب وهابیت بر سر دوراهی ص 106



[10] نگاهی به پندارهای وهابیت ص8



[11] دستهای ناپیدا ص 32



[12] دستهای ناپیدا - خاطرات همفر (جاسوس انگلیسی)



[13] دستهای ناپیدا ص 83و82



[14] دستهای ناپیدا ص 86و85و84




جمعی از دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی مدرسه علمیه عالی نواب ::: یکشنبه 28/5/86::: ساعت 10:43 صبح

موضوع : جایگاه عقل در معرفت دینی


     قبل از پرداختن به موضوع بحث؛ یعنی « جایگاه عقل در معرفت دینی» و پاسخ به مسئله‌های پیرامون آن؛ از جمله « مرز بین عقل و وحی»، « تعارض بین عقل و دین» و . . . باید به این مسأله بپردازیم که بکارگیری « عقل» در « معرفت دینی» چه لزومی دارد؟


اولا: خود قرآن، ما را به « خردگرایی» البته نه به معنای مصطلح، که به معنای صحیح آن، یعنی « بگارگیری عقل» دعوت می‌کند. خداوند می‌فرماید: « ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن» (نحل، 125) حکمت در آیه شریفه، به معنای حکمت رسمی و فلسفی نیست. حکمت « کل فکر حکیم» است. هر امری که لباس برهان پوشد و از چشمه اندیشه استوار نوشد.


همچنین حضرت سبحان می‌فرماید: « قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین» ( بقره، 111). « هاتوا برهانکم» از مراتب مأموریت پیامبر (ص) است. خداوند می خواهد انسانها با دلیل و برهان سخن بگویند. بنابراین کسی که صرفا « عقل گرا» است، ممکن است در بسیاری از موارد، از مقصود باز ماند.


البته تصور نشود که همه سنگینی به دوش عقل افکنده شده است. با توجه به اینکه بخش عمده‌ای از معارف قرآن بر پایه اصول عقلانی استوار است، چگونه می توان عقل را از شریعت جدا کرد؟


قرآن کریم برای « وحدانیت حق» برهان اقامه کرده است. می‌فرماید: « قل لو کان فیهما الهه الا الله لفسدتا»[1] ( انبیاء، 22)


همچنین در آیه 91 سوره مؤمنون آمده است: « و ما کان معه من اله اذا لذهب کل اله بما خلق و لعلی بعضهم علی بعض فسبحان الله عما یصفون» این آیه نیز، با زبان برهان اثبات می‌کند که « اله» دیگری غیر از حق تعالی وجود ندارد. می‌فرماید: اگر اله دیگری غیر از حق تعالی وجود می‌داشت « اذا لذهب کل اله بما خلق». پیامبر اسلام مکتب نرفته از جانب پروردگار برهان اقامه می‌کند. حضرت رسول اکرم (ص) مأمور ابلاغ است و ما مأمور به اندیشیدن آنها هستیم. کسانی که به شریعت اکتفا کرده و خود را از عقل محروم ساخته اند، برخلاف این آیات عمل کرده‌اند.


با مراجعه به کتبی چون « الاحتجاج» می‌یابیم که اهل بیت (ع) آیات توحیدی را با زبان برهان تفسیر کرده‌اند. « امام» بما هو     «ا مام» به تفسیر برهانی آیات نمی پردازند، بلکه « بما هو معلم» تدریس می‌کنند. پس در این مقام، « تعبد» در کار نیست. زیرا، منهای اینکه امام است، به واقع آگاه می باشد، به عنوان یک اندیشمند، بر کرسی تفسیر این آیات می نشیند. گویی به احکام عقلیه ای که ما در درون خود درک می کنیم، ارشاد می‌کنند. نه تنها اهل بیت (ع) که قرآن هم در مقام یک معلم و با زبان عقل سخن می‌گوید. در سوره « حشر» می‌فرماید:


« و هو الله الذی، لا اله الا هو ملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون» ( حشر، 23)


هر کدام از این صفات مذکور، بحثی عقلانی را به همراه دارد. بنابراین ما مأمور به قرائت عقلانی قرآن هستیم. چنانچه حضرت سبحان می‌فرماید: « افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها» ( نساء، 82) و این مأموریت با راهنمایی استادی خردمند و برهان هایی روشن انجام می‌پذیرد. براهینی که اگر در برابر آنها تسلیم نشویم باید قائل به « اجتماع نقیضین» یا « ارتفاع نقیضین» شویم.


با توجه به آیات ذکر شده، روشن می‌شود که « اصحاب اجتهاد» نباید خود را از ساحت قدسی و استوار عقل محروم کنند. پس برای فهم و درک معارف دینی، باید از زلال عقل نوشید و در فهم عقلانی آموزه های دینی کوشید.


ثانیا: اگر از « متن مقدس قرآن» خارج شده و از منظری « برون دینی» به قضیه بنگریم و حتی این آیات را نادیده بگیریم! ولی هرگز نمی‌توانیم چشم خودمان را بر عصری که کره خاکی به یک « دهکده جهانی» تبدیل شده است، ببندیم.


ما امروز با دنیایی مواجه هستیم که اگر اندیشه‌ای در غرب تولید می شود، چند لحظه بعد، در سایتهای مسلمین ظاهر می‌شود . مهمتر اینکه، حجم وسیع اندیشه‌ها و تفکرات که از روی عقل و با منطبق خرد مطرح می شوند، منحصر به یک حوزه فکری نیست؛ چون همه حوزه‌ها اعم از جامعه‌شناسی، سیاست، اقتصاد و . . . فعالانه تلاش می‌کنند.


در هر صورت اندیشه مطرح می شود؛ صحیح یا غلط، اما، آیا می توان به وسیله آیات و روایات با آنها مواجه شد. آنها مبنای ما را قبول ندارند که پذیرای آیات و روایات ما باشند! مبنای آنها عقلانی است. پس باید با همان مبنا پیش رفت. البته باید عقل را توسعه داد و از علوم دیگر هم یاری جست.


ما در کتب فقهی مسأله « کتب ضاله» را مطرح کردیم و اینکه باید مانع ورود آنها به عرصه فکر و اندیشه عمومی شد. اما امروز هر چقدر تلاش کنید که           « اندیشه ضال» را در همان محدوده خودش کنترل کنید، نمی‌توانید. غرب با منطق خودش به جنگ اخلاق و نبرد با تمدن اسلامی آمده است. آنها با شعار « جهانی سازی» در پی یکی شدن فرهنگ، اقتصاد، دین و . . . هستند. می‌خواهند همه انسانها یک انسان شوند. آن هم با اندیشه غربی.


مقابل این منطق، منطق عقل قرار دارد. پس باید، از 14 قرن مجاهدت عقلانی و تلاش علمی علمای خود بهره بگیریم. این میراث ماندگار را پرورش داده و به رویش بنشانیم. به عنوان نمونه؛ « وجود ذهنی» در فلسفه اسلامی مطرح شده است، اما کارساز نیست. باید آن را پرورش داد. به یک نظریه پاسخگو و بروز تبدیل کنیم. یک راهش این است که، وجود ذهنی مطرح شده در غرب را خوب بررسی کنیم.


پس در کنار تأکید آیات و روایات، ضرورت نیز ایجاب می‌کند که برای عقل جایگاهی را در معرفت دینی معین کنیم. البته نه به این معنا که شریعت را به دست عقل بسپاریم، زیرا « ان دین الله لایصاب بالعقول» گر چه باید حوزه « لایصاب» و مقصود از « دین الله» را بررسی کرد.


در دوران امام صادق (ع)، ترجمه متون در حوزه‌های مختلف علمی بویژه فلسفه هندی، ایرانی و چینی، زمینه را برای تحقق پویایی و نشاط علمی فراهم کرد. هم اندیشی و تضارب آرا و عقول بالا گرفت. آزادی اندیشه کار را بجایی رساند که « ابن ابی العوجاء» در کنار حرم شریف پیغمبر اکرم (ص) از مادی گرایی تبلیغ می‌کرد.


سؤال بنده این است: رویارویی امام صادق (ع) و اصحاب اندیشمند آن حضرت، چگونه و با چه زبانی بود؟ آیا در برابر این هجوم وسیع و متنوع فکری و فرهنگی صرفا با کتاب و سنت ظاهر گشت؟ یا با منطق عقلانی؟


رویکرد امام (ع) عقلانی بود. « توحید مفضل» که سراسر تشریح برهان نظم است، تولید شد. قابل توجه این است که این کتاب به زبان علمی و تخصصی روز املاء شد. اهل بیت (ع) بنا به ضرورت زمانی از اصطلاحات و زبان علمی دشمن علیه دشمن استفاده می‌کردند.


« ضرورت های زمانی» پشت انسان را می لرزاند. در غرب هفته‌ای نمی گذرد، مگر اینکه چند کتاب کلامی، که حاصل فکر و اندیشه و بحث متفکرین آنهاست منتشر می‌شود . اما سوگمندانه به اطلاع شما عزیزان برسانم که ما در هر ماه، به سختی یک کتاب کلامی تولید می‌کنیم.


حدیثی در « رجال کشی» نقل شده است که انشاء الله بر شما طلاب محترم منطبق است.


آقا رسول الله (ص) خبر می‌دهند که در هر برهه‌ای از زمان، انسانهایی وارسته، تأویل باطل گرایان، تحریف غالیان و دین‌های ساختگی جاهلان را نابود می‌کنند. همانطور که آهنگران، کثافات روی آهن را به وسیله آتش پاک می‌کنند.


شما با تخصصی کردن رشته « کلام اسلامی» در « حوزه علمیه عالی نواب»، علاوه بر اینکه به آیات قرآن لبیک گفته و ضرورت زمان را درک کرده‌اید، ان شاء الله مصداق این حدیث شریف نیز می‌باشید.


بیش از صد سال است که خطر سهمناک تهاجم فرهنگی شروع شده است. ابتدا خاورشناسان اقدام به شناخت اسلام کردند، شناخت اسلام به نقد و انتقاد علیه اسلام تبدیل شد! و اکنون به تهاجم همه جانبه علیه اسلام رسیده‌اند !!! در گذشته علیه قوانین اسلامی و احکام اسلامی کار می‌کردند. از ازدواج‌های پیامبر، به ظلم علیه زن تعبیر کرده و « جهاد دینی» را تحمیلی تلقی می‌کردند در حالی که دین نباید تحمیلی باشد و سایر اشکالها که به گرد فروع می‌گشت. اما امروزه، وحی و نبوت را انکار می‌کنند. گاهی هم جسورانه تر عالم غیب را انکار می‌کنند.


قبل از اینکه لائیک در ترکیه حاکم شود و به جای خلافت اسلامی بنشیند، شیخ الاسلام ترکیه در سال 1322 ه ق. تلگرافی به مرحوم « آیت الله العظمی آخوند خراسانی (ره)» می‌زند که « ان هذا السیل الجارف باسم الحضاره الحدیثه، انطلق من المغرب الی المشرق». این سیل ویرانگر - عرب ها به بولدوزر می‌گویند جراجه - به نام تمدن جدید از غرب به سوی شرق آمده است. « اذا لم یکن امامه سد منیع» اگر در برابر این هجوم سد استواری نباشد، « یطیح بالدین الاسلامی و الحضاره الاسلامیه» دین و تمدن اسلامی را از بین می‌برد. در همان زمان که این تلگراف زده شده در کشور ما گروهی وظیفه خود دانستند که در برابر این هجوم بایستند؛ از جمله مرحوم آقا شیخ « محمدرضا مسجد شاهی»، ایشان نوه برادر « شیخ المحققین» صاحب « الحاشیه» است که این بزرگوار، استاد حضرت امام (ره) بودند. آقای مسجد شاهی، نقد « فلسفه داروین» را در 2 جلد نوشتند. مرحوم « بلاغی» برای پاسخ به شبهات مسیحیان قیام می‌کند. آن مرحوم، به سامرا می‌رود و با یهودیان سامرا ارتباط برقرار می‌کند. زبان « عبری» را می‌آموزد. لذا شواهد خود را، مستقیما از تورات عبری نقل می‌کرد.


صاحب کتاب « الدین و الاسلام» یعنی مرحوم « سید هبه الله شهرستانی» با نوشتن کتاب « الهیئه و النجوم» توانست « هیأت اسلامی» را از « هیأت بطلمیوسی» جدا کند و با نگرشی قرآنی و با توجه به روایات، هیأت اسلامی را عرضه کند.


علمای ما همیشه پاسخگو بودند. آن بزرگواران به وظیفه خود عمل کردند. اکنون نوبت شماست!!! بنابراین مسأله شوم تهاجم فرهنگی ریشه در دوران امام صادق (ع) و امام باقر (ع) دارد. در همان زمان، زنادقه مسأله « تعارض عقل و دین» را مطرح کردند. در مقابل « اهل حدیث» و « اشاعره» که گمان می‌کردند صرفا با نصوص شریعت می توان پاسخگو بود، اهل بیت (ع) و دانش آموختگان مکتب آنها « تعارض عقل و دین» را برطرف کردند. آنها تعارض بین این دو منبع را محال می‌دانستند. وجود تعارض را، به فهم غلط از دین یا دریافت نادرست عقل، باز می‌گرداندند.


برای پاسخ به این تعارض که به تعارض « دین و فلسفه» مشهور بود دو کتاب در بحث توحید نوشته شد. یکی « توحید ابن خدیبه» و دیگری « توحید صدوق». « توحید خدیبه» را محدثین حنابله نوشتند که هم اکنون در عربستان سعودی، فراوان منتشر می‌شود . ابن خدیبه متوفی 311 ه ق است و مرحوم صدوق متوفی 381 ه ق. « توحید ابن خدیبه» سرشار از تشبیه، جبر و چیزهایی که عقل انسان، وحیانی بودن آنها را باور نمی‌کند. اما « توحید صدوق» از ابتدا تا انتها برهان است. دلیل و ابتکار است. هیچ تعبدی در آن نیست. « توحید ابن خدیبه» صد در صد نقلی است. به روایاتی که یهود و نصاری نقل کرده‌اند استناد شده است. اما « توحید صدوق» عقلی بوده و روایات را از امام صادق (ع) و امام باقر (ع) نقل کرده است. امام رضا (ع) نیز برای رفع تعارض عقل و دین بر برهان تکیه می‌کنند.


در این 20 سال اخیر پس از « داروین» عنوان مسأله عوض شده و تعارض علم و دین مطرح شده است. آنها می‌گفتند: دین قائل است که آدم بنفسه خلق شده در حالی که علم می‌گوید: انسان مستقل خلق نشده است بلکه از نسل یک حیوان دریایی است. در همین زمان، مرحوم « مسجد شاهی» کتاب « نقد فلسفه داروین» را می‌نویسد. مرحوم آیت الله طباطبائی (ره) در « تفسیر المیزان» مفصلا بحث می‌کند. بنابراین می توان گفت اسلام همیشه دچار این چالش‌ها و کشمکش‌ها بوده و خواهد بود.


امروز، « کلام جدید» گاهی رابطه دین را با علم و گاهی رابطه عقل را با دین به چالش می‌کشد. ولی همیشه عده‌ای بوده‌اند که سینه سپر می‌کردند و در برابر این چالش‌ها می‌ایستادند.


امروزه هم دو گروه « حس گرایان» و «عقل گرایان» در مقابل ما هستند. ما با هر دو در چالش هستیم. اسلام نه « عقل گرای محض» است و نه « حس گرای محض»؛ بلکه هم برای دریافت های عقلانی ارزش قائل است و هم برای دریافت های حسی. خداوند می‌فرماید: « هو الذی اخرجکم من بطون امهاتکم و جعل لکم السمع و الابصار و الا فئده لعلکم تشکرون» ( نحل، 87). قرآن به « سمع»، « بصر» و « افئده» - به معنای عقل - اهمیت می‌دهد. ما از براهین عقلی کمک گرفته و شریعت را منبع الهام می‌دانیم.


بنابراین با توجه به آیات و روایات و سیره معصومین و با توجه به ضرورت های زمانی روشن می‌شود که ما باید از عقل در معرفت دینی بهره‌مند شویم.


سؤالات دانش پژوهان مدرسه علمیه نواب از حضرت آیت الله سبحانی (زید عزه)


سؤال: برخی؛ از جمله آقای « شبستری» قائل هستند در قرآن برهان وجود ندارد. زیرا برهان، استدلالی است که در آن از مقدمات بدیهی یا اثبات شده استفاده می‌شود . حال آنکه در قرآن استدلال هایی آمده است که مقدماتش اثبات شده نیست و اصولا پیامبر (ص) با کسی احتجاج نمی‌کرد بلکه صرفا مأمور ابلاغ خبر بود.


آیت الله سبحانی: جناب آقای شبستری، فرزند مرحوم آیت الله حاج آقا محمدکاظم شبستری - از اعاظم علمای تبریز - هستند. آقای شبستری مدتها برای مکتب اسلام کار کردند و پیش ما هم‌درس خوانده‌اند. ایشان قبل از آنکه معارف را در قم تکمیل کند، جهت مساعدت و همراهی با آقای دکتر « شهید بهشتی» به آلمان رفتند تا در خدمت آقای بهشتی (ره) باشند. آقای شبستری قبل از اینکه پایه‌های علمی و مایه‌های علمی خود را در قم قوت بخشند، در آلمان از کلاس‌های مسیحیان استفاده می‌کرد. این شبهات از آثار شرکت در همان کلاس‌ها است.


اما از ایشان سوال می‌کنیم که: قرآن می‌فرماید: « قل هاتوا برهانکم ان کنتم   صادقین»   ( بقره 111) وقتی خود پیامبر (ص) به مردم می‌فرماید: « برهانتان را بیاورید» پس خودش باید اهل برهان باشد. وقتی در رد اهل شرک می‌گوید: شما برهان بیاورید! چگونه شما این بت هایی را که نه خردی دارند و نه نفعی به شما می رسانند، می پرستید؟ آیا ا ین برهان نیست؟


سوره توحید سراسر برهان است. خدایی که صمد و بی نیاز است و نیازی به « ولد» ندارد. خدایی که مرکب نیست « لم یلد و لم یولد» است. آیا این حقیقت برهان نیست؟


مجموع آیات توحیدی با برهان همراه است. به زبان برهان بیان شده است و روشن است که وقتی انسان تحت تأثیر قرار می‌گیرد بدیهیات را هم منکر می‌شود !!!


سوال: آیا اهل سنت در تعارض « عقل و دین» کتاب مستقلی چاپ کرده اند؟


بله، کتابی به نام « ادع العقل بالنقل» گر چه این کتاب مورد تأیید بنده نیست.


 








[1] برای مطالعه بیشتر به کتاب « الهیات» حضرت آیه الله سبحانی مراجعه شود.




جمعی از دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی مدرسه علمیه عالی نواب ::: پنج شنبه 25/5/86::: ساعت 11:11 صبح

موضوع: شفاعت و وهابیت گری


عنوان مقاله: تجلی رأفت


مقدمه:


     یکی از اعتقادات عموم مسلمانان و معتقدان به ادیان، مسأله شفاعت است، یعنی روز قیامت اولیای الهی در حق گروهی از گنهکاران شفاعت کرده و آنان را از عقاب جهنم نجات می‌دهند و یا بنابر تفسیر دیگری اولیای الهی با شفاعتشان سبب ترفیع درجه شخص می‌شوند اما اینکه این ترفیع درجه تا چه میزان است در اندازه و ویژگی‌های آن اختلاف است؛ یهود برای اولیای خود بدون هیچ قید و شرطی حق شفاعت قایل است که قرآن بطور آشکارا آن را باطل می‌داند.


( درمیان مسلمانان، وهابیان معتقدند که تنها می توان از خدا طلب شفاعت کرد و اگر کسی از خود شافعان، طلب شفاعت کند مشرک است)، ولی عموم مسلمانان قائلند این حقی را که خداوند برای شافعان قرار داده، می توان از آنان طلب نمود ولی با اعتقاد به این که: اصل این حق از آن خداست و اولیاء بدون اذن او شفاعت نمی‌کنند.


در این جستار سعی بر آن داریم تا به چند شبهه اساسی وهابیان در رابطه با شفاعت بپردازیم، با لحاظ این نکته که وهابیان اصل شفاعت را قبول دارند ولی در پاره‌ای از احکام و ویژگیهای آن دیدگاههایی خاص دارند که موجب شده تا عقیده مسلمانان دیگر را در مورد شفاعت شرک آلود بدانند ( مهمترین مسأله مورد اختلاف درباره شفاعت، به درخواست شفاعت از شافعان باز می‌گردد)


درخواست شفاعت از شافعان چه در حال حیات آنها و چه پس از مرگ آنان، از نظر مسلمانان امری جایز و مشروع است ولی به اعتقاد وهابیان امری نامشروع بلکه شرک آلود است.


آنان شفاعت را تنها در صورتی صحیح می‌دانند که انسان مستقیما از خداوند بخواهد که پیامبر (ص) و دیگر کسانی که مأذون در شفاعت می‌باشند، در حق انسان شفاعت کنند.


ابن تیمیه می‌گوید اگر کسی بگوید: «از پیامبر به جهت نزدیکی به خدا می‌خواهم تا شفیع من در این امور باشد، این از کارهای مشرکان است»[1]


محمدبن عبدالوهاب می‌گوید: « طلب شفاعت تنها باید از خدا باشد نه شافعان، یعنی باید گفت: بارخدایا محمد را در حق ما در روز قیامت شفیع گردان . . . . »[2]


 


( شبهه اول: شفاعت از غیر خدا موجب شرک در عبادت می‌گردد.)


طلب شفاعت از شفیع به منزله خواندن غیر است و این شرک در عبادت است، زیرا خداوند متعال می‌فرماید: « فَلا تدعوا مع الله احَداً»[3] از طرفی دیگر قرآن کریم شفاعت را حق ویژه خداوند دانسته است « قل لله الشفاعه جمیعا»[4]، بنابراین باید شفاعت را فقط از خداوند درخواست کرد.


پاسخ: خواندن غیرخدا بطور مطلق نه حرام است و نه مستلزم شرک، زیرا اگر انجام عملی توسط فردی مجاز و مشروع باشد، درخواست انجام آن از وی نیز مجاز و مشروع خواهد بود. هر گاه شفاعت کردن برای پیامبر (ص) و دیگر شفیعان در قیامت، حق و مشروع است، طلب شفاعت از آنان نیز چنین خواهد بود.


حقیقت شفاعت، دعا کردن شفیع برای مستحق شفاعت و درخواست بخشش او از جانب خداوند است بنابراین همانگونه که انسان می‌تواند از هر فرد مسلمان و مؤمنی درخواست دعا کند - که این مطلب مورد قبول وهابیان است - طلب شفاعت از غیر خدا هم جایز خواهد بود. لیکن در طلب شفاعت از دیگران، تنها از کسانی می توان طلب کرد که شایستگی شفاعت را دارند مانند: پیامبران، مؤمنان صالح و فرشتگان.


( ترمذی از انس بن مالک نقل کرده که از پیامبر خواست تا در قیامت او را شفاعت کند)[5]


و نیز خداوند به جهت عفو و آمرزش گناهان، مردم را دعوت می‌کند که از پیامبر (ص) بخواهند تا برای آنان استغفار نماید: « و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما»[6] ( و اگر کسانی که به خود ستم کردند از کردار خود به خدا توبه کرده و به سوی تو آمدند که برای آنها استغفار کنی و از خدا آمرزش خواهی، خدا را توبه پذیر و مهربان می‌یافتند)


( این نکته مخفی نماند که وهابیان طلب شفاعت از پیامبر را در زمان حیات ایشان جایز می‌دانند ولی پس از وفات آن حضرت شرک می‌دانند) در حالی که اگر طلب شفاعت شرک است، در هر دو حالت - حالت حیات و پس از حیات - باید شرک باشد، گذشته از این مرگ پیامبر اکرم (ص) مربوط به جسم اوست. اما روح ایشان زنده است و شنیدن درخواست دعا و شفاعت و اجابت آن مربوط به روح است نه بدن.


از سویی دیگر خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: « و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»[7] ( گمان نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و در نزد خدای خویش بهره‌مند می‌گردند).


حال از وهابیان سؤال می‌کنیم که ( آیا مقام پیامبر (ص) بالاتر است یا مقام شهیدان؟)


( پاسخ روشن است که مقام پیامبر (ص) بالاتر است، بنابراین اگر شهیدان زنده‌اند بطریق اولی پیامبر هم زنده خواهد بود و همانطور که درخواست شفاعت از ایشان در دوره حیاتشان جایز است پس از آنهم جایز خواهد بود.)


اما در رابطه با این آیه شریفه « قل لله الشفاعه جمیعا»[8] که وهابیان شفاعت را فقط از ناحیه خداوند جایز می‌دانند باید بگوییم که:


(« شفاعت از آن جهت که نوعی تأثیر گذاری در سرنوشت بشر است، از مظاهر و جلوه‌های ربوبی خداوند است و بدین جهت اولاً و بالذات به او اختصاص دارد، ولی این مطلب با اعتقاد به داشتن حق شفاعت برای پیامبران و صالحان منافات ندارد، زیرا شفاعت آنان بصورت مستقل نیست، بلکه مستند به اذن و مشیت الهی است») و این مطلبی است که از قرآن کریم به روشنی بدست می‌آید « من ذاالذی یشفع عنده الا باذنه»[9] ( کیست که در پیشگاه الهی به شفاعت برخیزد، مگر به فرمان او) و یا آیه « ما من شفیع الا من بعد اذنه»[10] ( هیچ شفیعی جز به اجازه او شفاعت نخواهد کرد) بنابراین آیه شریفه « قل لله الشفاعه جمیعا» می‌خواهد بگوید که شفاعت بصورت مستقل از آن خداست ولی همین خدا به برخی از اشخاص برگزیده اجازه و اذن می‌دهد تا از دیگر مردم - البته کسانی که شرایط شفاعت را دارند - شفاعت کنند، پس شافعان اولاً و بالذات شفاعت نمی‌کنند بلکه ثانیاً و بالعرض شافع هستند.


 


نکته اساسی که در این شبهه ملاحظه می‌شود این است که وهابیان، شفاعت را نوعی عبادت در برابر شافع می‌دانند لذا می‌گویند : شفاعت، شرک در عبادت است، یعنی شما در کنار خداوند، کسی دیگر را هم عبادت می‌کنید و این شرک است.


ولی باید گفت ( به عملی عبادت گفته می‌شود که دارای سه رکن باشد:


 


الف) اعتقاد به اینکه معبود، خالق باشد.


ب) اعتقاد به اینکه معبود، رب باشد.


ج) اعتقاد به اینکه معبود، مستقل باشد.


و حال آنکه در شفاعت، این 3 رکن در حق شافع وجود ندارد، بنابراین طلب شفاعت از آنان شرک در عبادت نخواهد بود)


 


( شبهه دوم : شفاعت، محرک معصیت است:)


اعتقاد به شفاعت موجب جرأت بر گناه در افراد شده و روح سرکشی را در گنهکاران و مجرمان زنده می کند، لذا اعتقاد به آن، با روح شریعت اسلامی و سایر شرایع سازگاری ندارد.


پاسخ:


الف) اگر چنین باشد، توبه که بخشایش گناهان را در پی دارد، نیز مایه تشویق به انجام دوباره گناه خواهد بود در حالی که توبه یکی از باورهای اصیل اسلامی و مورد اتفاق مسلمانان است.


ب) وعده شفاعت در صورتی مستلزم تمرد و عصیان گری است که شامل همه مجرمان با تمام صفات و ویژگیها شود و نسبت به تمام انواع عقاب و تمام اوقات آن جاری باشد.


ولی اگر این امور، مبهم و نامعین شد که وعده شفاعت در مورد چه گناهانی و کدام گنهکار و در چه وقتی از قیامت است، هیچکس نمی‌داند که آیا مشمول شفاعت می‌شود یا خیر؟ و لذا موجب تشویق بر انجام معاصی نخواهد شد.[11]


ج) با اندکی تأمل در آیات قرآن و گفتار پیشوایان معصوم علیهم السلام روشن می‌شود که خداوند شرایط ویژه‌ای برای شفاعت شونده قرار داده از آن جمله:


1- خداوند از او راضی باشد.   « و لا یشفعون الا لمن ارتضی»[12]


2- نزد خدا پیمانی داشته باشد، مثلا به خدا ایمان داشته باشد، به یگانگی او اقرار کند، نبوت و ولایت را تصدیق کند و دارای کردار شایسته باشد: « لایملکون الشفاعه الا من اتخذ عند الرحمن عهدا» [13]


3- ستمکار نباشد: « ما للظالمین من حمیم و لا شفیع یطاع»[14]


4- نماز را سبک نشمارد، اما صادق علیه‌السلام فرمودند: « انَّ شِفاعَتنا لاتنال مستخفا بالصلاه»[15]


روشن است که چنین شرایطی نه تنها سبب تشویق به انجام گناه نمی‌شود و نه چراغ سبزی است برای گنهکار، بلکه انسان را در کسب طاعات به تلاش وا می‌دارد و از شفاعت پیامبران و اولیای الهی برخوردار می‌سازد.


د) شفاعت نه تنها محرک معصیت نیست بلکه مسأله مهم تربیتی است که پیامدهای سازنده‌ای دارد.


 


برخی از پیامدهای مثبت شفاعت:


1- امید آفرینی: غالبا چیرگی هوای نفس بر انسان سبب ارتکاب گناهان بزرگی می‌شود و به دنبال آن روح یأس حاکم می‌شود و این ناامیدی، آنها را به آلودگی بیشتر در گناهان می کشاند، در مقابل، امید به شفاعت اولیای الهی به عنوان یک عامل بازدارنده به آنها نوید می‌دهد که اگر خود را اصلاح کنند، ممکن است گذشته آنها از طریق شفاعت نیکان و پاکان، جبران گردد.


2- برقراری پیوند معنوی با اولیای الهی: مسلما کسی که امید به شفاعت دارد، می‌کوشد به نوعی این رابطه را برقرار سازد و کاری که موجب رضای آنها است انجام دهد و پیوندهای محبت و دوستی را نگسلد.


3- تلاش برای بدست آوردن شرایط شفاعت: امیدواران شفاعت باید در اعمال گذشته خویش تجدید نظر کنند و نسبت به آینده، تصمیمات بهتری بگیرند، زیرا شفاعت بدون زمینه مناسب انجام نمی‌گیرد.


حاصل آنکه:


     « شفاعت، نوعی تفضل است که از یک سو به خاطر زمینه‌های مناسب شفاعت شونده و از سویی دیگر به خاطر آبرو و احترام و اعمال صالح شفاعت کننده است.[16]»


( شبهه سوم: شفاعت عامل دگرگونی در علم و اراده الهی)


رشید رضا می‌گوید: « حکم پروردگار عین عدل است و بر اساس مصلحت الهی شکل گرفته است. از طرفی، شفاعت در عرف مردم به این معناست که شفیع و واسطه، مانع اجرای حکم واقعی در مورد مجرم و متخلف می شود، اگر حکم دوم که در سایه شفاعت واسطه به دست آمده، مطابق عدل است و حکم نخست مخالف آن، پس دو حالت پیش می‌آید:


1- باید خدا را غیر عادل دانست که قطعا باطل است.


2- بگوییم خداوند عادل است ولی علم و آگاهیش نارسا بوده است، چرا که از رهگذر تذکر شفیع، تغییر کرده است، در نتیجه حکم جدید عادلانه است. این فرض نیز باطل است، زیرا علم خدا عین ذات اوست و تغییر و دگرگونی در او راه ندارد.


فرض می‌کنیم حکم نخست عین عدل بوده و حکم دوم برخلاف آن و خداوند تنها به دلیل علاقه به شفیع، حاضر شده است عدل را زیر پا نهد و حکم جدید صادر کند.


این فرض نیز با عدالت الهی ناسازگار است، پس پذیرش شفاعت با چالشهای فراوانی روبروست و استدلال عقلی، مخالف آن است.[17]


( پاسخ: این اشکال از آنجا پدید می‌آید که نویسنده میان تغییر در علم و اراده الهی و دگرگونی و تحول در موضوع و معلوم و مراد را در هم آمیخته است)


باید دانست که آنچه دگرگون شده، وضعیت مجرم و گنهکار است، یعنی بگونه ای شده که سزاوار رحمت الهی گشته است، در حالی که پیش از این‌چنین نبود.


پس در علم و اراده خداوند هیچگونه دگرگونی پدید نیامده است، بنابراین دو اراده وجود دارد و خداوند می‌داند که این شخص دگرگون خواهد شد و در پرتو اراده پروردگار قرار خواهد گرفت.


دو اراده گوناگون نسبت به دو موضوع متفاوت وجود دارد که هیچ‌یک ناقض دیگری نیست، بلکه هر دو عین عدل الهی است.


بدین ترتیب ( علم و اراده خدا دگرگون نمی شود، بلکه علم و اراده جدید به موضوع نوینی تعلق می‌گیرد) مثلا می‌دانیم هنگام شب، تاریکی همه جا را فرا می‌گیرد و با توجه به این علم، اراده می‌کنیم تا از وسایل الکتریکی مانند چراغ استفاده کنیم، سپس با طلوع آفتاب چراغ را خاموش می‌کنیم.


در این مثال دو علم داریم؛ شب نور ندارد و روز نور دارد، ما نیز بر اساس این دو علم دو اراده و دو کار کرده‌ایم: شب هنگام چراغ را روشن و در روز آن را خاموش می‌کنیم. در این مثال علم و اراده دوم با علم و اراده نخست در تعارض نیست بلکه با توجه به تفاوت موضوع، متناسب با آن شکل گرفته است.


درباره شفاعت نیز می‌گوییم:


خداوند از ازل می‌دانست که فلان انسان، حالتهای گوناگونی خواهد داشت و بر اساس آن شرایط، اراده ویژه‌ای درباره او شکل    می گیرد، از این رو بر اساس تعدد حالتها و تغییر موضوع، اراده های متفاوتی نیز تعلق گرفته است، پس در علم اول الهی و اراده او، خطا و تغییری پدید نیامده است، بلکه هر علمی نسبت به موضوع خود درست است و هر اراده نسبت به موضوع خود، حکیمانه و بر اساس مصلحت است.[18]


 


 


خلاصه و جمع بندی مطالب:


در میان مسلمانان، وهابیان معتقدند که طلب شفاعت از پیامبر در زمان حیاتشان جایز است ولی پس از آن جایز نیست که اینک به چند شبهه اشاره می‌کنیم:


شبهه اول: شفاعت از غیر خدا موجب شرک در عبادت است؛ که این شبهه ناشی از عدم درک معنای صحیح عبادت است.


شبهه دوم: شفاعت، محرک معصیت است؛ که با در نظر گرفتن شرایط شفاعت و پیامدهای آن این شبهه منتفی است.


شبهه سوم: شفاعت عامل دگرگونی در علم و اراده الهی است؛ که این شبهه هم از آنجا پدید می‌آید که مستشکل میان تغییر در علم و اراده الهی و دگرگونی و تحول در موضوع و معلوم و مراد را درهم آمیخته است.


( و آخر دعوانا اَن الحمدلله ربِّ العالَمین)








[1] زیاده القبور، ص 156



[2] الهدیه السنیه، ص 42



[3] جن آیه 18



[4] زمر آیه 44



[5] صحیح ترمذی، ج 4، ص 42، باب ما جاء فی شأن الصراط



[6] نساء آیه 64



[7] آل عمران آیه 169



[8] زمر آیه 44



[9] بقره آیه 255



[10] یونس آیه 3



[11] طباطبائی، محمدحسین، المیزان، ج1 ، ص 165



[12] انبیاء آیه 28



[13] مریم آیه 87



[14] مؤمن آیه 18



[15] مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج1، ص 105



[16] رضوانی، علی اصغر، شیعه شناسی و پاسخ به شبهات، ج 2، ص 353



[17] المنار، ج 4، ص 307



[18] رضوانی، علی اصغر، شیعه شناسی و پاسخ به شبهات، ج 2، ص 359

1


جمعی از دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی مدرسه علمیه عالی نواب ::: سه شنبه 16/5/86::: ساعت 2:0 عصر

تکلم و تعقل


 


بنام خداوند جان و خرد


     هر که انسان را اندیشه بخشید تا کسب معرفت کند و خویشتن را به کمال نزدیک سازد و عقل را مایه برتری انسان بر سایر حیوانات قرار داد و رسم درست اندیشیدن را به وی آموخت.


در فرهنگ اسلامی، عقل مقام والایی دارد و به آن اعتبار بسیار بخشیده شده. از دیدگاه ما عقل، اول مخلوق خدا و مانند چراغیست افروخته فرا روی آنان که بسوی مقصود و معبود در حرکتند.


عقل دینی مستقیماً با روح انسان مرتبط است و او را قادر می‌سازد تا راه را از بیراهه و سره را از ناسره باز شناسد و هم اندیشه و هم کردار انسان را جهت می‌بخشد.


اما روح حقیقت جویی که خداوند در وجود آدمی نهاده است به همراه شبهه افکنی نفسهای پلیدی که همواره در پی گمراه ساختن انسانند و او را تا مجال یابند بسوی ظلمت رهنمون می‌شوند. بلکه از او همنشینی بسازند برای دوزخی که نشیمن دائمیشان خواهد بود، منادی درونی را وا می‌دارد تا پیوسته نهیب زند و انسان مسلمان را به پی جویی و اثبات یگانه گنج حقیقت و در عین حال دفاع و اثبات خردمندانه و دفع شبهات وارده از گزاره هایی که خداوند برای هدایت بشر بر رسول خویش فرو فرستاده است، فرا خواند.


اما در این راستا آنچه می‌تواند دستگیر باشد و بلکه لازمه تکلم است، افزودن پاره‌ای از مواد منطقی به آنها می‌باشد که همان معارف افاضه شده از منبع فیض ازلی است و اندیشیدن بر اسلوب قواعد منظم عقلی که در آن بیشتر بر مسلمات و قطعیات تکیه می شود، البته بدور از تعصبات جاهلانه، تا در سایه آن بتوان دانشی را که به استنباط و توضیح و دفاع از عقاید اسلامی می‌پردازد و یا علم به احکام فرعی و اصلی که از ناحیه منشاء الاثر مطلق هستی توسط هادی فرستاده شده دست یازید.در این مقام که بدان تکلم گویند متکلم دیگر به تعقل صرف نمی‌پردازد بلکه بر اساس ایمان خویش به آموزه های وحیانی ای که دریافت داشته است اقدام به این دفاع می‌نماید.


علم کلام علم واحدی است که چون از زوایای مختلف در آن بنگریم به اندازه همان زوایا محصول آنرا متکثر خواهیم یافت:


1- نسبت به خود متکلم که استنباط عقاید دینی و رسیدن به عبادات خالصانه را برای او منجر می‌شود .


2- برای مخاطبان، آنکه ارشاد و الزام را بهمراه دارد البته به طریق حق.


3- در مقابل عقاید دینی، مبانی، تبیین، اثبات و دفاع را عهده دار می‌شود .


4- در مواجهه با علوم دیگر نقش پایه‌ای را ایفاء می‌نماید و در نهایت زمینه استنباط، تبیین، تنظیم، اثبات و ردّ شبهات وارد بر دین و رد عقاید ضد دینی را پی ریزی می‌کند که حاصل آن رسیدن به یقین در اعتقادات، ارشاد مردم، محکوم کردن معاندان، حفظ عقاید دینی و ردّ شبهات، بنا نهادن اصول اساسی برای کلیه علوم دینی و صحیح‌تر شدن نیت و اعتقادات است و ثمره نهایی آن رسیدن به سعادت دنیا و آخرت می‌باشد.


بر این اعتقادیم که طی این طریق خطیر نیازمند ایمانیست استوار و روحیست قوی تا متکلم در پیچیدگیهایی مسائل عقلی راه خویش را گم نکرده و بجای در آغوش کشیدن کعبه مقصود از ترکستان کفر و الحاد سر بر نیاورد.


همچنین عقلی سلیم تا در این سنگلاخ طاقت فرسا کم نیاورد و سالک را در باتلاق متعفن جمود و تحجر فرو نگذارد.                            


حس اسیر عقل باشد ای فلان                           عقل اسیر روح باشد هم بدان


دست بسته‌ی عقل را جان باز کرد                       کارهای بسته را همساز کرد


حسها و اندیشه بر آب صفا                               همچو خس بگرفته روی آب را


دست عقل آن خس به یک سو می‌برد                  آب پیدا می‌شود پیش خرد


خس بس انبٌه بود بر جو چون حباب                    خس چو یک سو رفت پیدا گشت آب


چونکه دست عقل نگشاید خدا                           خس فزاید از هوا بر آب ما


آب را هر دم کند پوشیده او                             آن هوا خندان و گریان عقل تو


چونکه تقوا بست دو دست هوا                          حق گشاید هر دودست عقل را


پس حواس چیره محکوم تو شد                         چون خرد سالار و مخدوم تو شدا
                                                                                                                   مولانا




جمعی از دانش پژوهان رشته تخصصی کلام اسلامی مدرسه علمیه عالی نواب ::: دوشنبه 15/5/86::: ساعت 4:31 عصر

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 0


بازدید دیروز: 7


کل بازدید :1700
 
 >>اوقات شرعی <<
 
 
>>فهرست موضوعی یادداشت ها<<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<